سلام به همه دوستان گلم. حالتون چطوره؟
امشب اومدم بگم که راستش چند وقتیه که اصلا حال و حوصله وبلاگ نویسی رو ندارم و نمی دونم چرا اینطور شدم!!! یه زمانی هر شب به وبلاگم میرسیدم و کلی مطلب میذاشتم، اما الان مثل قبلا دیگه حوصلش رو ندارم. خواستم از شما دوستان عزیز بپرسم به نظرتون من به کارم تو وبلاگ نویسی اداه بدم، یعنی وبلاگم ارزشش رو داره که دوباره مثل قبل بهش برسم یا نه؟ خداییش یه چند دقیقه وقت بذارین و یه نگاهی به وبلاگم بندازین و نظرتو هرجور که دوست دارین بدین. اگر واقعا وبلاگم ارزش این رو داره که دوباره درستش کنم که خوب بگید؛ اگرم نه، بازم نظرتون بدین تا ببینم کجایه وبلاگم مشکل داشته و اگر می تونم درستش کنم اگرم نه کلا بیخیال بشم.
خیلی خیلی خیلی ازتون ممنونم.
راستی، یه عذر خواهی هم از تمام دوستان گلی که وقت گذاشتن و به وبلاگم اومدن و نظر دادن می کنم. من واقعا شرمنده همتون هستم که وقت نکردم بیام بهتون سر بزنم، اما بهتون قل میدم که حتما از خجالتتون درمیام و دراسرع وقت میام و از وبلاگ همتون دیدن میکنم.
بازم ممنونم.
منتظر نظراتون هستم...
![]()
سلام. این هفته قسمت آخر پست "آری اینچنین بود برادر" رو براتون می ذارم. این قسمت واقعا شاهکار هست. حتما بخونین. یادتون هست که گفتم وقتی این کتاب رو می خوندم با خودم دیدم که چقدر نوشته های اون زمان دکتر شریعتی با شرایط الان ما و حکومتمون شباهت داره. این شباهت رو می تونین به راحتی تو این قسمت احساس کنین. مخصوصا اونجا که با قرمز نوشتم تفرقه، تفرقه. این مطلب رو از دست ندین:
- (ادامه پست قبلی)
اکنون برادر در وضع و در عصر و در جامعه ای زندگی میکنیم که باز من و هم نژادانم و هم طبقه هایم به او –علی- نیازمندیم.
او بر خلاف حکیمان دیگر، برخلاف نوابغ و اندیشمندان دیگر که اگر نابغه اند، مرد کار نیستند و اگر مرد کارند، مرد اندیشه و فهم نیستند، و اگر هر دو هستند، مرد شمشیر و جهاد نیستند، و اگر هر سه هستند، مرد پارسایی و پاکدامنی نیستند، و اگر هر چهار هستند، مرد عشق و احساس و لطافت روح نیستند و اگر همه هستند، خدا را نمی شناسند و خود را در ایمانشان گم نمی کنند و خودشان هستند، او برخلاف همه آنها مردی است در همه ابعاد انسانی، همچون یک کارگر، همچون من و تو کار می کند، و با همان پنجه هایی که آن سطرهای عظیم خدایی را بر کاغذ می نویسد، پنجه در خاک فرو می برد، چاه می کند، قنات احداث می کند و در شوره زار آب برمی آورد. درست مانند یک کارگر، اما نه در خدمت این و آن و نه در خدمت خویش. در دل قنات ناگهان فریاد می زند بالایم بکشید، چون به بالای قناتش می آورند سر و رویش را گل پوشانده است، آب فواره می کشد و در آن بیابان سوزان پیرامون مدینه، نهر جاری می شود! بنی هاشم خوشحال می شوند، اما او در همان حال نفس نگردانده می گوید: «مژده باد بر وارثان من که از این آب یک قطره نصیب ندارند»؛ که بر من و تو وقف کرده است، برادر.
و اکنون نیازمند اوییم و محتاج پیشوایی چون او، برای اینکه همه تمدنها و فرهنگها و مذهبها یا انسانها را حیوانات اقتصادی ساخته اند، و یا حیوان نیایشگر درونگرای فردی در دخمه های عبادت و روحانیت، یا مردان اندیشه و تفکر و عقل ولی بی احساس، بی دل، بی عمق و بی عشق، یا مرد احساس و عشق و الهام اما بی عقل، بی تفکر و بی منطق. و او مرد همه این ابعاد است، رب النوع زحمت کشیدن و رنج و کار، رب النوع سخن گفتن، رب النوع جهاد کردن، رب النوع اخلاص ورزیدن، رب النوع وفادار ماندن، رب النوع رنج، رب النوع سکوت، رب النوع فریاد، رب النوع عدالت، و اکنون برادر، من در جامعه ای هستم که در برابرم دشمن در یک نظام نیرومند بر بیش از نیمی از جهان حکومت می کند و نسل ما را برای بردگی تازه از درون می سازد برادر.
ما اکنون، به ظاهر برای کسی بیگاری نمی کنیم، آزاد شده ایم، بردگی برافتاده است. اما به بردگی ای بدتر از سرنوشت تو محکوم شده ایم. اندیشه ی ما را برده کرده اند. دلمان را به بند کشیده اند و اراده مان را تسلیم کرده اند، و ما را به عبودیتی آزادگونه پرورده اند و با قدرت علم، جامعه شناسی، فرهنگ، هنر، آزادیهای جنسی، آزادی مصرف و عشق به برخورداری و فرد پرستی، از درون و از دل ما، ایمان به هدف، مسئولیت انسانی و اعتقاد به مکتب او را پاک برده اند. و اکنون برادر، ما در برابر این نظام های حاکم، کوزه های خالی زیبایی شده ایم که هر چه می سازند، می بلعیم.
اکنون به نام فرقه، به نام خون، به نام خاک و به نام خود او و مخالف او قطعه قطعه می شویم، تا هر قطعه ای، لقمه ای راحت الحلقوم در دهانشان باشیم...
تفرقه، تفرقه...
پیروان او و مکتبش را به جان هم انداخته اند. این دشمن اوست، چرا در چنین سرنوشتی که بر جهان و بر ما حکومت می کند، با او دشمنی می کند؟ چون او با دست بسته نماز می خواند و آن به این کینه می ورزد که این با دست بسته نماز می گذارد! این، دشمن اوست، چون مهر ندارد و بر فرش سجده می کند و او، دشمن کینه توز این، که پیشانی بر مهر می گذارد!
جنگ ها و خصومت ها و جبهه ها را تا این اندازه تنگ کرده اند، و روشنفکران مان را به سرزمین های دیگری رانده اند و خود هیأت چوپانان گرفته اند.
برادر! تو اربابت را به سادگی می شناختی و درد شلاقی را که می خوردی، به سادگی احساس می کردی، و می دانستی که برده ای و چرا برده ای و کی برده شده ای و چه کسانی برده ات کرده اند، و ما اکنون با سرنوشتی هم رنگ تو بی آنکه بدانیم کی ما را به بردگی این قرن کشانده است و از کجا غارت می شویم و چگونه به تسلیم، و چگونه به انحراف اندیشه، و چگونه به عبودیت های زمینی دچار شده ایم.
و اکنون نیز ما را چون چهارپایان، نه تنها به بردگی می کشند که به بهره کشی گرفته اند. بیش از عصر تو و بیش از نسل تو، برادر، ما بهره می دهیم. همه قدرتها و سرمایه ها و نظامها و ماشینها و کاخهای بزرگ جهان و همه این سرمایه های عظیم و غنا و ثروت و تولید را ما، با پوست و گوشت و خون و رنج و پریشانی و محرومیت مان می چرخانیم، و فقط به اندازه ای می دهند که فردا باز به کار آییم. بیش از عصر تو برادر، محرومیم و ظلم و تبعیض و ستم، بیش از زمان توست، اما با چهره و پیرایه های تازه تر.
و برادر، علی تمام عمرش را بر روی این سه کلمه گذاشت:
مظهر 23 سال تلاش و جانبازی و جهاد برای ایجاد یک ایمان، در درون وحشی های متفرق، و مظهر 25 سال سکوت و تحمل برای حفظ وحدت مردم مسلمان در برابر امپراطوری های روم و در برابر استعمار ایران، و همچنین 5سال کوشش و رنج برای استقرار عدالت و برای اینکه همه عقده ها و کینه های ما را با شمشیر خویش بیرون کشد و آزادمان کند.
نتوانست، نتوانست... اما توانست مذهبی را و پیشوایی و سیادتی را برای همیشه برای من و ما، برادر اعلام کند، مذهب عدل و مذهب رهبری و خلق؛ سه شعار گذاشت، سه شعاری که همه هستی خودش و خاندانش قربانی این سه شعار شدند:
مکتب، وحدت و عدالت
"پایان"
«دکتر علی شریعتی»
سلام![]()
راستش نمي خواستم بين اين پستايه "آري، اينچنين بود برادر" مطلب ديگه اي بنويسم. اما ازونجا كه من خيلي خراب و در حد مرگ ديوونه ي آهنگايه "ياس" هستم و از قبل فروردين (يعني حدود ۶ماه!!!!!!!) دارم انتظار مي كشم كه آهنگ جديدش بياد، اين پست رو گذاشتم...
ولي اين باعث نشه كه از مطالب "آري، اينچنين بود برادر" قافل بشين هاااااااااااااااااااا
حتما اين مطالب رو بخونين. اين پست رو گذاشتم فقط چون ديوانه وار عاشق "ياس" هستم و نتونستم جلويه خودم رو بگيرم
![]()
اين آهنگ برايه افراديه كه روحيشون رو باختن و مي خوان خود كشي كنن. حتما دانلودش كنين و گوش بدين، چون مثل همه كارايه "ياس" معركه هست.
دانلود آهنگ "با من باش" -كيفيت 128
دانلود آهنگ "با من باش" -كيفيت 192
سلام. میلاد حضرت مهدی بر همه مبارک باشه. قبل از هرچیزی برای ظهور هرچه سریعتر آقا یه صلوات بفرستین و بعد برین سراغ ادامه مطلب...
- (ادامه پست قبلی)
...
ناگهان دیدم برادر این شمیشیرهایی که به سینه هایشان آیات قرآن حک شده بود و معابدی که سرشار از سرود و نیایش الله بود و مأذنه هایی که اذان توحید می گفت و چهره های مقدسی که به نام خلافت و به نام امامت و ادامه سنت آن پیام آور دست اندرکار بودند و ما را به بردگی و قتل عام گرفته بودند، پیش از من کسی دیگر را قربانی مظلوم این شمشیرها و محراب ها کردند، "علی"
برادر، علی خویشاوند آن مرد پیام آور بود و در محراب عبادت الله کشته شد. خود پیش از من و خانواده اش پیش از خانواده من و پیش از خانواده برده ها و ستمدیده های تاریخ، نابود شدند و خانه اش پیش از خانه ی ما، به نام سنت جهاد و زکات غارت شد. و قرآن پیش از آنکه وسیله ای شود برای باز چیدن من، بازنابودی من، بازبیگاری و بردگی من، بر سر نیزه شد و علی را شکست.
عجبا! این بود که بعد از 5هزار سال مردی را یافتم که از خدا سخن می گفت، اما نه برای خواجگان، برای بردگان نیایش میکرد، نه همچون بودا که به "نیروانا" برسد یا نه همچون راهبان که مردم را بفریبد، یا نه همچون پارسایان که خود را به خود برساند، نیایشی در آستان "الله" در آرزوی رستگاری "ناس".
مردی یافتم مرد جهاد، مرد عدالت –عدالتی که اولین قربانی عدالت خشن و خشکش برادرش بود- مردی که همسرش که همسر او بود و هم دختر آن پیام آور بزرگ، همچون خواهر من کار می کرد و رنج می برد و محرومیت و گرسنگی را چون ما با پوست و جانش می چشید و می چشید برادر.
مردی یافتم که دختر و پسرش وارث پرچم سرخی بودند که در طول تاریخ در دستان ما بود و پیشوایان ما. این است که بعد از 5هزار سال، از ترس آن معابدی که تو میشناسی و من، از ترس آن بناهای عظیمی که تو قربانیش شدی و من، و از ترس آن قدرتهای هولناکی که تو می دانی و من، به کنار این خانه گلین متروک و خاموش پناه آورده ام. یاران پیام آور از پیرامون خانه کنار رفته اند و تنهاست، همسرش تن به مرگ داده است، و خود در نخلستان های بنی نجار تمامی رنجها و دردهای من و تو را، با خدایش می گرید. و من از ترس آن معابد هولناک و قصرهای هراس آور و آن گنجینه ها که همه با خون و رنج ما فراهم شد، به این خانه پناه آوردم و سر بر در این خانه متروک می گذارم و غم قرنها را زار می گریم.
برادر، او و همه کسانی که به او وفادار ماندند از تبار و نژاد ما رنج دیده ها بودند. او برای اولین بار زیبایی سخن را نه برای توجیه محرومیت ما و برخورداری قدرتها، بلکه برای نجات و آگاهی ما به کار گرفت. او بهتر از "دموستس" سخن می گوید، اما نه برای احقاق حق خویش، او بهتر از "بوسوئه خطیب" سخن می گوید، اما نه در دربار لویی، بلکه پیشاپیش ستمدیدگان، بر سر قدرتمندان است که فریاد می کشد. او شمشیرش را نه برای دفاع از خود و خانواده و نژاد و ملت خود و نه برای دفاع از قدرتهای بزرگ، بلکه بهتر از "اسپارتاکوس" و صمیمی تر از او برای نجات ما در همه صحنه هاست که از نیام بیرون پرانده است. او بهتر از سقراط می اندیشد، اما نه برای اثبات فضایل اخلاقی اشرافیتی که بردگان از آن محرومند، بلکه برای اثبات ارزش های انسانی ای که در ما بیشتر است. زیرا او وارث قارون ها و فرعون ها و موبدان نیست. او خود نه محراب دارد و نه مسجد، او قربانی محراب است.
او مظهر عدالت و مظهر تفکر است، اما نه در گوشه کتابخانه ها و مدرسه ها و آکادمی ها، و نه در سلسله ی علمای تر و تمیز در طاقچه نشسته که از شدت تفکر عمیق! از سرنوشت مردم و رنج خلق و گرسنگی توده بی خبرند. او در همان حال که در اوج پرواز می کند، ناله ی کودک یتیمی تمام اندامش را مشتعل می کند. او در همان حال که در محراب عبادت، رنج تن و نیش خنجر را فراموش می کند، به خاطر ظلمی که بر یک زن یهود رفته است، فریاد می زند که: اگر کسی از این ننگ بمیرد قابل سرزنش نیست.
او، برادر، مرد شعر و زیبایی سخن است، اما نه چون شاهنامه که در 60هزار بیتش، یک بار، تنها یک بار، از نژاد ما و از برادری از ما –کاوه- سخن گفت، از آهنگری که معلوم بود از تبار ماست، و آزادی و انقلاب و نجات مردم و ملت را تعهد کرده. اما هنوز برنخاسته، این تنها قهرمان ما که به شاهنامه راه یافت، گم می شود، کجا؟ چرا؟ چون تبار و نژاد فریدون درخشیدن گرفته است! این است که در تمام شاهنامه بیش از چند بیت از او سخن نرفته است.
...
ادامه دارد ...
«دکتر علی شریعتی»
اگه تا اینجایه مطلب رو خوندین، حتما حتما حتما قسمت بعدی این مطلب رو هم بخونین که اونجا دیگه اوج این نوشته هست. احتمالا هفته دیگه ۲۲ام قسمت بعد رو براتون می ذارم. پس تا ۲۲ مرداد خدانگهدار ...
سلام. عید مبعث مبارک ![]()
بعد از مدتی غیبت اومدم. ببخشید که چند وقتی غیبتام زیاد شده. دیگه مثل قبلا حال و حوصله وبلاگ نویسی رو ندارم، نمی دونم چرا! اما بازم هر از چند گاهی که مطلب قشنگی گیر بیارم حتما میام و براتون می ذارم. امروزم با قسمتهایی از کتاب "آری اینچنین بود برادر" دکتر شریعتی اومدم. مطلب واقعا معرکه ای هست. و مثل همیشه بازم بهتون توصیه میکنم که حتما این مطالب رو بخونین، حداقل اگه الان وقت ندارین این پست رو ذخیره کنین و بعدا در فرصت مناسبی بخونینش. اما همینطوری ساده از کنارش نگذرین. چون یکم طولانی بود به چند قسمت تقسیمش کردم که هر هفته یکیش رو براتون می ذارم. البته چیزی که برام خیلی جالب اومد این بود که چند روز پیش، وقتی داشتم برای چندمین بار این کتاب رو می خوندم، دیدم که نوشته هایه دکتر با شرایط الان ما و حکومتمون چقدر شباهت داره! مخصوصا در بند آخر این پست که بزرگتر نوشتم میتونین عینا این شباهت رو احساس کنین. انگار شریعتی مطالبش رو برای همیشه نوشته! و نه تنها در زمان خودش که حتی الان که چند دهه از نبود این مرد بزرگ میگذره بازم انگار که نوشته هاش تازه هستن و همین دیروز داشته این وقایع رو مینوشته!
خب دیگه سرتون رو درد نیارم و برم سر اصل مطلب:
...
اما برادر، ناگهان خبر یافتم که مردی از کوه فرود آمده است و در کنار معبدی فریاد زده است که:
من از جانب خدا آمده ام.
و من باز بر خود لرزیدم که باز فریبی برای ستمی تازه! اما چون زبان به گفتن گشود باورم نشد، می گفت: «من از جانب خدا آمده ام که خدا اراده کرده است تا بر همه بردگان و بیچارگان زمین منت بگذارد و آنان را پیشوایان جهان و وارثان زمین قرار دهد».
شگفتا! چگونه است که خدا با بردگان و بیچارگان سخن می گوید و به آنها مژده نجات و نوید رهبری و وراثت بر زمین می دهد؟!
باورم نشد، گفتم: او نیز همچون پیامبران دیگر در ایران و چین و هند، شاهزاده است که به نبوت مبعوث شده است تا با قدرتمندی هم پیمان شود و قدرتی تازه بیافریند. اما گفتند: نه، او یتیمی بوده است و همه او را دیده اند که در پشت همین کوه گوسفندان را می چرانیده است. گفتم عجبا! چگونه است که خداوند فرستاده اش را از میان چوپانان برگزیده است؟ گفتند: او آخرین حلقه ی سلسله ای است که در آن سلسله اجدادش همه چوپانان بودند، از شوق یا هراسی گنک بر خود لرزیدم که برای نخستین بار از میان ما پیامبری برخاسته است.
برادر به او ایمان آوردم، چرا که همه برادرانم را گرد او دیدم. بلال، برده ارزان قیمت بیگانه ای از حبشه؛ سلمان، برده آواره ای از ایران؛ ابوذر، فقیر درمانده ی گمنامی از صحرا؛ سالم، غلام حذیفه، این بیگانه ارزان قیمت، اکنون پیشوای همه یاران او شده است.
باور کردم و ایمان آوردم، چرا که کاخش چند اتاق گلی بود که خود در گل و خاک کشیدن شرکت کرده بود، و بارگاهش و تختش تکه چوبی بود انباشته از برگهای خرما.
این همه ی دستگاه او بود، و این همه ی فشاری بود که او برای ساختن خانه اش بر مردم وارد کرد، و تا بود چنین بود و چنین مرد.
آمدم از ایران، گریختم از نظام موبدان و گریختم از نظام تبارهای بزرگ که ما را همواره برای جنگها و قدرتها به بردگیمان می کشیدند و به شهر او آمدم، با دیگر بردگان و آوارگان و بی پناهان جهان و با او زیستم، تا پلکهایش در سنگینی مرگ خورشیدمان را در پرده کشید.
و برادر! ناگهان دیدم که دیگر بار معابد عظیم و پرشکوه به نام او سرکشید و شمشیرها، بر رویشان آیات جهاد، بسویمان آخته شد. و باز از ثمره غارت ما به دستور جور، بیت المالها سرشار شد. و نمایندگان این مرد نیز به روستاهامان ریختند، و جوان هامان را به بردگی نمایندگان و رؤسای قبایلشان بردند و مادرانمان را در بازارهای دور فروختند و مردانمان را، به نام جهاد در راه خدا کشتند و همه هستیمان را به نام زکات غارت کردند.
نا امید شدم، چه کنم برادر و چه می توانستم بکنم؟
قدرتی به وجود آمده بود که در جامه توحید، همان بتها را پنهان داشت، و در معبد و محراب الله همه ی آن آتشهای فریب برافروخته شده بود. و باز همان چهره های قارونی و فرعونی که تو خوب می شناسی برادر، و چهره های قدیسین دروغ همدست و همداستان قارون و فرعون که به نام خلافت الله و خلافت رسول الله، بر جان بشریت و بر جان ما تازیانه شرع نواختند. ما باز به بردگی افتادیم تا مسجد بزرگ دمشق را بسازیم. دیگر بار مبارزات عظیم، محراب های پرشکوه و قصرهای بزرگ و کاخ های سبز دمشق و دارالخلافه هزار و یک شب بغداد، به قیمت خون و زندگی ما سرکشید، و این بار به نام "الله"!
دیگر باور کردم که راه نجاتی نیست، و سرنوشت محتوممان بردگی و قربانی شدن است.
آن مرد که بود؟! آیا در پیامش فریبمان را پنهان داشت؟ یا در این نظامی که اکنون در سیاه چاله هایش می پوسیم، و همه برادران و مزرعه و هستی و سرنوشت ما غارت و قتل عام شده، من و او –پیامبر- هر دو قربانی شده ایم؟
نمی دانم! دیگر راهی فرا رویم نبود، به کجا باید می رفتم؟ به موبدان خود چگونه می توانستم برگردم؟! به معبدهایی باز گردم که همواره همدست و همداستان قدرتها و فریبها بودند؟ به رهبران و مدعیان آزادی و ملیتم برگردم؟ اینها همه کسانی بودند که در حکومت انقلاب جدید، قدرت خانوادیگشان را در خراسان و سیستان و گرگان از دست داده بودند و اکنون برای به دست آوردن حکومت خانوادگی و احیاء نظام جاهلیشان می جنگند.
به مساجد؟ چه تفاوتی است بین این مسجدها و آن معابد؟
...
ادامه دارد ...
«دکتر علی شریعتی»
این مطلب هنوز ادامه داره که ادامش رو هفته بعد و هفته هایه بعد براتون میذارم. البته اگه بخواین تو پستایه بعدیم لینک دانلود کامل کتاب رو براتون می ذارم که حجمش هم ۳۰۰ کیلوبایت بیشتر نیست.
ای علی؛ هميشه فکر میکردم که تو بر مرگ من مرثيه خواهی گفت، و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثيه میخوانم!
ای علی؛ من آمدهام که بر حال زار خود گريه کنم، زيرا تو بزرگوارتر از آنی که به گريه و لابه ما احتياج داشته باشی … .
ای علی؛ گفتی که هرکس گفتنیهايی دارد - و شخصيت هر انسانی به اندازه ناگفتنیهای اوست. و من اضافه میکنم که درجه دوستی و محبت من با انسانی ديگر به اندازه ناگفتنیهای است که میتوانم با او در ميان بگذارم - و از این ناگفتنیها که میخواستم بازگو کنم، بی نهايت داشتم… .
ای علی؛ من دردمندم، دل شکستهام، زير کوهی عظيم از ظلم و ستم کوفته و پژمرده شدهام، ديگر صبر و تحملم به پايان رسيده است. خواستم از فرصت محالی که بدست آمده بود استفاده کنم، و در کنار تو، در پرتو روح بلند تو کمی بياسايم، عقدههای باز نشدنی را باز کنم، ناگفتنیهای فراوان را که همچون دريا بر قلبم موج میزند با تو بگويم، عقل را به عقلان واگذارم، زمام اختيار را بدست دل بسپارم، و آنچه را که بر قلب مجروح و شکستهام میگذرد، بدون ترس و شرم بازگو کنم، میخواستم که بر بالهای خيال تو بنشينم و تا وادی نيستی پيش برانم و از درد هستی بياسايم، خوش داشتم که وجود غم آلود خود را به سر پنجه هنرمند تو بسپارم، و تو، نی وجودم، سرود عشق، و آوای تنهايی، و آواز بيابان و موسيقی آسمان بشنوی.
میخواستم که غمهای دلم را بر تو بگشايم، و تو اکثير صفت غمهای کثيف را به زيبايی مبدل کنی، و سوز و گداز درونم را به زيبايی مبدل کنی، و سوز و گداز درونم را تسکين بخشی. میخواستم که پردههای جديدی از ظلم و ستم را که به شيعيان علی و حسين میگذرد به تو نشان دهم و کينهها و حقهها و تهمتها و دسيسه بازیهای کثيفی را که از زمان ابوسفيان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمايانم.
ای علی؛ شايد تعجب کنی اگر بگويم که همين هفته گذشته که به محور جنگ “بنت جبيل” رفته بودم و چند روز را در سنگرهای متقدم “تل مسعود” در ميان جنگندگان “امل” گذراندم فقط يک کتاب با خودم بردم و آن "کوير" تو بود. کويری که يک عالم معنی و غنا داشت، و مرا به آسمان ها میبرد و به ازليت و ابديت متصل میکرد، کويری که در آن آوای عدم را میشنيدم، از فشار وجود میآراميدم، به ملکوت آسمان پرواز میکردم و در دنيای تنهايی به درجه وحدت میرسيدم.
ای علی؛ تو نماينده به حق محرومين و زجر ديدگان تاريخی، و من ناله دردمندان را از حلقوم تو میشنوم، خروش اعتراض آنها را در فرياد رعد آسای تو میيابم، سرنوشت هزاران کارگر بدبخت را از دريچه چشم تو میبينم که زير تازيانه جلادان فرعون جان میدهندو زير تخته سنگها دفن میشوند، و من صدای خرد شدن استخوانهای نحيف آنها را زير تخته سنگها میشنوم، و ضجه دردمندان و ناله زجرديدگان دلم را به درد میآورد.
ای علی؛ دین داران متعصب و جاهلان تو را به حربه تکفیر کوفتند، از هیچ دشمنی و تهمت فرو گذار نکردند، و غرب زدگان که خود را به دروغ روشنفکر مینامند، تو را به تحمت ارتجاع کوبیدند و اهانتها کردند، و رژیم شاه که نیز که نمیتوانست تو را تحمل کند، و روشنگری تو را مخالف مصالح خود می دید، ترا به زنجیر کشید و بالاخره شهید کرد.
قسم به غم که تا روزگاری که دريای غم بر دلم موج میزند، ای علی تو در قلب من زنده و جاويدی.
قسم به ناله دردمندان و آه بينوايان، و اشک يتيمان، که تا استعمار و استبداد و استثمار وجود دارد، تو ای علی در جوش و خروش زنجيريان و محرومان حيات داری.
...
سلام. این هفته می خوام یه مطلب واقعا معرکه و عالی از "دکتر شریعتی" براتون بذارم. یه مطلبی که میتونم بگم اوج همه نوشته های دکتر تو این چند پاراگراف خلاصه شده. خیلی خیلی این مطلب قشنگ هست. حتما بخونینش:
...
ولی من شکست نخواهم خورد. ورزشکار شکست می خورد. تاجر ورشکست می شود. سیاست مدار ناکام میگردد. و کسی که فرزند خلق نام دارد، و به عنوان مظهر آزادی طبقه ای و استقلال ملتی، سیمایش جلوه گاه آمال مردم خویش است، میتواند افول کند، نابود شود؛ هرگاه به حق یا به ناحق، به ضعف یا سازش متهم گردد؛ و به هرحال، در هر حالتی که انبوه خلایقی که بر او گرد آمده بودند، تنهایش بگذارند.
من شکست نمی خورم. ایمان و دوست داشتن، رویین تن ام کرده اند. وقتی تنهای تنهایم کردند؛ [داخل سلول انفرادی زندان] و دنیایم قفسی سیمانی چند وجب در چند وجب، تنگ و تاریک مثل گور، بریده از جهان و جهانیان، دور از عالم زندگان. و یادها و نامها نیز از خاطرم گریخته بودند؛ در خالی ترین خلوت و مطلق ترین غیبت، که هیچ نبود و هیچ نمانده بود، بازهم در آن خالی و خلأ محض، چیزی داشتم. در آن غیبت محض حضوری بود. در آن بی کسی محض، احساس میکردم که چشمی مرا مینگرد، می پاید. دیده میشوم. حس میشوم. «بودن»ی در خلوت من حضور دارد. کسی، بی کسی ام را پر میکند.
در آن فراموش خانه ی نیستی و مرگ و تاریکی و وحشت، یار تماشاگری دارم، که یاد و وجود و حیات و روشنی را در رگهایم تزریق میکند. حتی گاهی سلام اش میکنم. گاهی از او خجالت می کشم. گاهی از او چشم می زنم. مواظب اعمال و رفتار و افکار و حرکات خویش ام. گاهی در آن قبر تنها، خودم را برایش لوس میکنم. از این که می بینم از من راضی است، از کارم خوشش آمده است، به خودم میبالم، کیف میکنم، خودخواهی ام اشباع میشود، سرفراز و مغرور و قوی و روشن و خوب!
چه میگویم؟! دنیایی دیگر، ماوراء الطبیعه، باکلماتی دیگر و رازها و نیازها و خوبی ها و خوشی های دیگر.
ولی من شکست نمی خورم.
اگر تنها ترینِ تنها شوم، بازهم خدا هست. او جانشین همه نداشتن ها است. نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است.
اگر تمامی خلق، گرگهای هار شوند؛ و از آسمان، هول و کینه بر سرم بارد، تو مهربانِ جاویدانِ آسیب ناپذیرِ من هستی.
ای پناهگاه ابدی! تو می- توانی جانشین همه ی بی پناهی ها شوی...
"دکتر علی شریعتی"

سلام. دوباره بعد از چند هفته میخوام بهتون یه فیلم رو معرفی کنم. شاید اکثر شما این فیلم رو دیده باشین یا حداقل نقد اون رو خونده باشین. منم خیلی وقت پیش این نقد رو آماده کردم که تو وبلاگم قرار بدم، اما به دلیل همون مرخصی ای که برام پیش اومد نتونستم وبلاگم رو آپ کنم و این مطلب رو براتون بذارم که به خاطر این عذر خواهم. حالا به اون عده ای که تابحال توضیحاتی درباره این فیلم نخوندن توصیه میکنم که این کارو بکنن، و حتما این فیلم رو 8تا جایزه اسکار 2009 و 9جایزه جشنواره بافتا انگلیس رو از خودش کرده ببینن. حالا بریم سراغ نقد فیلم:
نام فیلم: میلیونر زاغه نشین (Slumdog Millionaire)
کارگردان: Danny Boyle به همراه Loveleen Tandan (دستیار کارگردان هندی)
فیلمنامه نویسان: Simon Beaufoy با اقتباس از رمان "پرسش و پاسخ" نوشته Vikas Swarup
موسیقی: A.R. Rahman
تدوین: Chris Diknes
بازیگران:
در نقش >>> بازیگر
Dev Patel >>> Jamal K. Malik
Anil Kapoor >>> Prem Kumar
Freida Pinto >>> Latika
RajendranathZutshi >Raj Zutshi
Saurabh Shukla>>Sergeant Srinivas
Ayush Mahesh Khedekar>Youngest Jamal
...
تاریخ انتشار:
زمان: 120 دقیقه
ژانر فیلم: / جنایت / درام / رمانتیک
جوایز: جایزه اسکار بهترین فیلم
جایزه اسکار بهترین کارگردانی
جایزه اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی
جایزه اسکار بهترین فیلمبرداری
جایزه اسکار بهترین تدوین
جایزه اسکار بهترین ترکیب صدا
جایزه اسکار بهترین موسیقی متن
جایزه اسکار بهترین ترانه
و ده ها جایزه دیگر در جشنواره های دیگر...
این فیلم بعد از فیلمهایی چون "بر باد رفته"، "از اینجا تا ابدیت"، "دربارانداز" و "آمادئوس" پنجمین فیلم تاریخ سینماست که هشت مجسمه طلایی اسکار را نصیب خود کرده است.
البته بد نیست بدونین که تو این فیلم پر آوازه، یکمم سوتی داده شده!!! برایه خوندن این گاف ها "اینجا" رو کلیک کنین.
خلاصه داستان:
داستان فیلم دربارهی "جمال ملک"، پسر ۱۸سالهی یتیم و فقیری که ساکن بمبئی است که در مسابقهی "چهکسی میخواهد میلیونر شود؟" شرکت کرده و موفق شده تا مرحلهی پایانی پیش برود؛ همین باعث مظنون شدن پلیس به تقلب در مسابقه و دستگیریش میشود. بازرس پلیس بهشرطی آزادش میکند که ماجرای پاسخهای درست را به او بگوید و "جمال" داستان زندگیش را برای او تعریف میکند...
ادامه مطلب
سلام دوستان عزیز. ببخشید که امسالم مثل پارسال دیر رسیدم که سال نو رو تبریک بگم.
ایشالا سال خوب و پر برکتی داشته باشین...
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند.
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند، نه آن گونه که می خواهم باشند.
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم، که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد.
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم، چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد.
.
.
.
عمری با حسرت و انده زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران
باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم
.
لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید،... رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن
روزهایت رنگارنگ
.
پیشاپیش سال نو مبارک باد
.
نوروز یک هزاروسیصدوهشتادوهشت
"متن از خانم منصوره اشرافی"
سال نومي شود. زمين نفسي دوباره مي كشد. برگ ها به رنگ در مي آيند و گل ها لبخند مي زند و پرنده هاي خسته بر مي گردند و دراين رويش سبز دوباره...من...تو...ما...كجا ايستاده اييم. سهم ما چيست؟..نقش ما چيست؟...پيوند ما در دوباره شدن با كيست؟...زمين سلامت مي كنيم و ابرها درودتان باد و ...سال نو مبارك ...چون هميشه اميدوار و سال نو مبارك...
سلام. بعد از مدتی آمدم. تو عید وقت نکردم مطلب جدیدی تو وبلاگم بذارم. اما ازین به بعد سعی میکنم مثل قبلا به کارم ادامه بدم، اگه باز کار برام پیش نیاد.
امروز آمدم تولد وحید جونم رو تبریک بگم، بهتریم دوست زندگیم. هرچند که تولدش ۳فروردین هست، اما اون روز نبودم ديگه. مجبورم كه الان بهش تبريك بگم.

بازم شادي و بوسه، گلاي سرخ و ميخک ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک
تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما
تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز از آسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا
يه کيک خيلي خوش طعم، با چند تا شمع روشن يکي به نيت تو يکي از طرف من
الهي که هزار سال همين جشنو بگيريم به خاطر و جودت به افتخار بودن
تو اين روز پر از عشق تو با خنده شگفتي با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي
ببين تو آسمونا پر از نور و پرندس تو قلبا پر از عشقه رو لبا پر خندس
تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خون همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس
واسه تولد تو بايد دنيا رو آورد ستاره رو سرت ريخت تو رو تا آسمون برد
اينا يه يادگاري توي خاطره هاته ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد
تولدت عزيزم پر از ستاره بارون پر از بادکنک و شوق، پر از آينه شمعدون
الهي که هميشه واسه تبريک امروز بيان يه عالم عاشق، بياد هزار تا مهمون

وحید جونم تولدت مبارك. ايشالا كه هميشه زنده باشي و باهم باشيم.
دوستان عزیزی که به وبلاگم سر زدین، برایه من و وحید جونم دعا کنین که همیشه ی همیشه باهم باشیم و هیچ چیز باعث نشه که حتی یه کوچولو بینمون فاصله بیافته. بگو آمّیــــــــــــــــــــــــن...
سلام. خوبین؟
یه چند روزی برام کار پیش اومده و نمی تونم مثل قبلا زود به زود آپ کنم، شرمنده. اما وقتی که بیام با کلی مطلب قشنگ و جدید میام.
فعلا خداحافظی...
جایی گفته ام که: «هرکس آنچنان میمیرد، که زندگی می کند.»
و باید بر آن بیافزایم که: «هرکس آنچنان که در بیداری است، خواب می بیند»!
و من، سال پیش که شبها و روزهای یکنواخت را در دنیایی 1متر در 2متر تنها میگذراندم، [دوره حبس در سلول انفرادی زندان] شبی –شاید هم روزی، چه میدانم؟!- خواب بودم. در حالی که تنها مسایلی که در آن ایام برایم مطرح بود، صدها مشکل زندگی و مسأله فلسفی و قضیه علمی و فکری و اقتصادی و سیاسی و ... نبود، فقط و فقط، سقوط کردن بود، و یا خود را نگاه داشتن؛ ماندن بود و یا مردن و همین! و بنابراین، آن چه بیشتر به آن می اندیشیدم، «وجود» بود و «زندگی»؛ که موضوع اصلی همه آن مسایل، همین است.
خواب بودم، خواب دیدم که تالار بزرگی است بی سر و پایان. و تمامی چهره های آشنا جمع اند؛ و انبوه چهره های همیشگی از روشنفکران و جوانان و دانشجویان و مذهبی ها و ماتریالیستها و مؤمنین و بی ایمانها و موافقان و مخالفان. و مثل همیشه بحث است، و سؤال و انتقاد و از هر دری سخنی. و من از انسان و زندگی و عمر و فلسفه زیستن و بودن حرف می زدم.
و یکی از میان جمع برخاست و سؤال کرد –و چه سؤال به جایی و چه خوب هم مطرح کرد- که: "شما که همیشه از انسان و فلسفه وجود و معنای زندگی و این مسائل حرف می زنید؛ از توحید میگویید و از مذهب و از اسلام و از انسان و از تکامل و از ارزشهای اخلاقی و از ایثار و از شهادت و از مسئولیت اجتماعی و از هدایت و ... قبلا باید یک حقیقت اولیه و اساسی را روشن کنید؛ و آن، موضوع اصلی همه این مباحث و تمامی این نظریات است. همه این حرفها وقتی معنا دارد که بتوانید بگویید که، اساسا «زندگی» خود، چیست؟"
آدم در خواب، توانایی هایی دارد، که در بیداری فاقد آنها است. به راستی اگر در بیداری میپرسند، در جواب می ماندم؛ و یا حداقل مکث میکردم؛ و یا لااقل ناقص می گفتم؛ و یا حتی چیز دیگری می گفتم. اما در خواب، پاسخی دادم؛ بی لحظه یی تردید و تأمل، که از آن هنگام تاکنون، هر چه بیشتر به آن می اندیشم، بیشتر به آن معتقد می شوم، و بیشتر به شگفتی می آیم. به خصوص که حتی هر کلمه ای، به دقت انتخاب شده، و حتی ترتیبش نیز حساب دارد. بی درنگ و با اطمینان، گفتم: "یادداشت کنید؛ «نان»، «آزادی»، «فرهنگ»، «ایمان» و «دوست داشتن»!
"دکتر علی شریعتی"
سلام. این هفته براتون یه فیلم قدیمی معرفی میکنم، اما درسته که قدیمی هست ولی واقعا دیدن داره. منکه خودم نصفش رو از تو تلویزیون دیدم، بعدش هرچی گشتم دنبالش که بشینم کامل فیلم رو ببینم، پیدا نکردمش![]()
نام فیلم: افسانه 1900 (The Legend Of 1900)
فیلمنامهنویس و کارگردان: ژوزپه تورناتوره
تهیهکننده: لورا فتوری، فرانسیسکو تورناتوره
موسیقی: انیو موریکونه
تدوین: ماسیمو گالیا
بازیگران:
تیم روث، پروئیت تیلور وینس، ملانی تیری، بیل نان، کلارنس ویلیامز، پیتر واگان ...
مدت نمایش: 160 دقیقه
محصول: 1998 امریکا
قصهی فیلم به مرور خاطرات یک نوازندهی ترومپت بهنام ماکس میپردازد که نزدیکترین و تنهاترین دوست یک پیانیست فراموششده بهنام دنی بودمن 1900 میباشد. داستان از اوایل سال 1900 شروع میشود که یک کارگر موتورخانه بهنام "دنی" در یک کشتی مجلل مسافربری نوزادی را مییابد و تصمیم میگیرد او را بزرگ کند، اما در اوان کودکی 1900 در اثر حادثهای جان خود را از دست میدهد و 1900 نامی که دنی برای طفل انتخاب کرده است، تنهاتر میشود، اما 1900 هرچه بزرگتر میشود استعداد شگفتانگیزش را در موسیقی و نواختن پیانو بروز میدهد و به یک پیانیست زبردست تبدیل میشود که برای مسافران مینوازد، ولی هیچگاه از کشتی پیاده نمیشود و پای در خشکی نمینهد، او در هر سفر با هزاران مسافر و چهرهی جدید که بین اروپا و امریکا به قصد مهاجرت در رفت و آمد هستند همسفر است که او را تشویق به زندگی شهری مینمایند، اما او زندگی در کشتی را ترجیح میدهد، حتی جاییکه به یک دختر زیبا از مسافران دل میبندد و بعد مصمم به یافتن او در شهر میگردد، بهدلیل نگرانی و ترس از حوادث و مسائل دیگر شهرنشینی از نیمهی راه پلکانهای کشتی متصل به خشکی برمیگردد، و زندگی در کشتی را ادامه میدهد و تا لحظهی مرگ و نابودشدن با کشتی از تصمیم خود عدول نمیکند و اصرارهای ماکس تنها دوست او در اینباره بیفایده است....
(برایه خوندن ادامه داستان به قسمت "ادامه مطلب" بروید)
ادامه مطلب
سلام. امروز تولد وبلاگم هست. هووووووووووووووورا... برا همین یه شعر در مناسبت تولد گذاشتم.
نه، دستتون درد نکنه، کادو نمیخوام؛ فقط یه نظر بدین تا یه کادویه خوب به وبلاگم داده باشین. مرسی.

بازم شادي و بوسه، گلاي سرخ و ميخک ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک
تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما
تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز از آسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا
يه کيک خيلي خوش طعم، با چند تا شمع روشن يکي به نيت تو يکي از طرف من
الهي که هزار سال همين جشنو بگيريم به خاطر و جودت به افتخار بودن
تو اين روز پر از عشق تو با خنده شگفتي با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي
ببين تو آسمونا پر از نور و پرندس تو قلبا پر از عشقه رو لبا پر خندس
تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خون همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس
واسه تولد تو بايد دنيا رو آورد ستاره رو سرت ريخت تو رو تا آسمون برد
اينا يه يادگاري توي خاطره هاته ولي به شوق امروز ميشه کلي قسم خورد
تولدت عزيزم پر از ستاره بارون پر از بادکنک و شوق، پر از آينه شمعدون
الهي که هميشه واسه تبريک امروز بيان يه عالم عاشق، بياد هزار تا مهمون

اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ... کجـــــا؟!!! حالا که تا اینجا آمدی، نمیخوای کادوت رو بدی؟!!!
از باغ می برندت چراغانی ات کنند تا کاج جشنهای زمستانی ات کنند
پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار با این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند اینبار می برند که زندانی ات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن می روی شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست شاید بهانه ایست که قربانی ات کنند


