ای علی؛ هميشه فکر میکردم که تو بر مرگ من مرثيه خواهی گفت، و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثيه میخوانم!
ای علی؛ من آمدهام که بر حال زار خود گريه کنم، زيرا تو بزرگوارتر از آنی که به گريه و لابه ما احتياج داشته باشی … .
ای علی؛ گفتی که هرکس گفتنیهايی دارد - و شخصيت هر انسانی به اندازه ناگفتنیهای اوست. و من اضافه میکنم که درجه دوستی و محبت من با انسانی ديگر به اندازه ناگفتنیهای است که میتوانم با او در ميان بگذارم - و از این ناگفتنیها که میخواستم بازگو کنم، بی نهايت داشتم… .
ای علی؛ من دردمندم، دل شکستهام، زير کوهی عظيم از ظلم و ستم کوفته و پژمرده شدهام، ديگر صبر و تحملم به پايان رسيده است. خواستم از فرصت محالی که بدست آمده بود استفاده کنم، و در کنار تو، در پرتو روح بلند تو کمی بياسايم، عقدههای باز نشدنی را باز کنم، ناگفتنیهای فراوان را که همچون دريا بر قلبم موج میزند با تو بگويم، عقل را به عقلان واگذارم، زمام اختيار را بدست دل بسپارم، و آنچه را که بر قلب مجروح و شکستهام میگذرد، بدون ترس و شرم بازگو کنم، میخواستم که بر بالهای خيال تو بنشينم و تا وادی نيستی پيش برانم و از درد هستی بياسايم، خوش داشتم که وجود غم آلود خود را به سر پنجه هنرمند تو بسپارم، و تو، نی وجودم، سرود عشق، و آوای تنهايی، و آواز بيابان و موسيقی آسمان بشنوی.
میخواستم که غمهای دلم را بر تو بگشايم، و تو اکثير صفت غمهای کثيف را به زيبايی مبدل کنی، و سوز و گداز درونم را به زيبايی مبدل کنی، و سوز و گداز درونم را تسکين بخشی. میخواستم که پردههای جديدی از ظلم و ستم را که به شيعيان علی و حسين میگذرد به تو نشان دهم و کينهها و حقهها و تهمتها و دسيسه بازیهای کثيفی را که از زمان ابوسفيان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمايانم.
ای علی؛ شايد تعجب کنی اگر بگويم که همين هفته گذشته که به محور جنگ “بنت جبيل” رفته بودم و چند روز را در سنگرهای متقدم “تل مسعود” در ميان جنگندگان “امل” گذراندم فقط يک کتاب با خودم بردم و آن "کوير" تو بود. کويری که يک عالم معنی و غنا داشت، و مرا به آسمان ها میبرد و به ازليت و ابديت متصل میکرد، کويری که در آن آوای عدم را میشنيدم، از فشار وجود میآراميدم، به ملکوت آسمان پرواز میکردم و در دنيای تنهايی به درجه وحدت میرسيدم.
ای علی؛ تو نماينده به حق محرومين و زجر ديدگان تاريخی، و من ناله دردمندان را از حلقوم تو میشنوم، خروش اعتراض آنها را در فرياد رعد آسای تو میيابم، سرنوشت هزاران کارگر بدبخت را از دريچه چشم تو میبينم که زير تازيانه جلادان فرعون جان میدهندو زير تخته سنگها دفن میشوند، و من صدای خرد شدن استخوانهای نحيف آنها را زير تخته سنگها میشنوم، و ضجه دردمندان و ناله زجرديدگان دلم را به درد میآورد.
ای علی؛ دین داران متعصب و جاهلان تو را به حربه تکفیر کوفتند، از هیچ دشمنی و تهمت فرو گذار نکردند، و غرب زدگان که خود را به دروغ روشنفکر مینامند، تو را به تحمت ارتجاع کوبیدند و اهانتها کردند، و رژیم شاه که نیز که نمیتوانست تو را تحمل کند، و روشنگری تو را مخالف مصالح خود می دید، ترا به زنجیر کشید و بالاخره شهید کرد.
قسم به غم که تا روزگاری که دريای غم بر دلم موج میزند، ای علی تو در قلب من زنده و جاويدی.
قسم به ناله دردمندان و آه بينوايان، و اشک يتيمان، که تا استعمار و استبداد و استثمار وجود دارد، تو ای علی در جوش و خروش زنجيريان و محرومان حيات داری.
...
سلام. این هفته می خوام یه مطلب واقعا معرکه و عالی از "دکتر شریعتی" براتون بذارم. یه مطلبی که میتونم بگم اوج همه نوشته های دکتر تو این چند پاراگراف خلاصه شده. خیلی خیلی این مطلب قشنگ هست. حتما بخونینش:
...
ولی من شکست نخواهم خورد. ورزشکار شکست می خورد. تاجر ورشکست می شود. سیاست مدار ناکام میگردد. و کسی که فرزند خلق نام دارد، و به عنوان مظهر آزادی طبقه ای و استقلال ملتی، سیمایش جلوه گاه آمال مردم خویش است، میتواند افول کند، نابود شود؛ هرگاه به حق یا به ناحق، به ضعف یا سازش متهم گردد؛ و به هرحال، در هر حالتی که انبوه خلایقی که بر او گرد آمده بودند، تنهایش بگذارند.
من شکست نمی خورم. ایمان و دوست داشتن، رویین تن ام کرده اند. وقتی تنهای تنهایم کردند؛ [داخل سلول انفرادی زندان] و دنیایم قفسی سیمانی چند وجب در چند وجب، تنگ و تاریک مثل گور، بریده از جهان و جهانیان، دور از عالم زندگان. و یادها و نامها نیز از خاطرم گریخته بودند؛ در خالی ترین خلوت و مطلق ترین غیبت، که هیچ نبود و هیچ نمانده بود، بازهم در آن خالی و خلأ محض، چیزی داشتم. در آن غیبت محض حضوری بود. در آن بی کسی محض، احساس میکردم که چشمی مرا مینگرد، می پاید. دیده میشوم. حس میشوم. «بودن»ی در خلوت من حضور دارد. کسی، بی کسی ام را پر میکند.
در آن فراموش خانه ی نیستی و مرگ و تاریکی و وحشت، یار تماشاگری دارم، که یاد و وجود و حیات و روشنی را در رگهایم تزریق میکند. حتی گاهی سلام اش میکنم. گاهی از او خجالت می کشم. گاهی از او چشم می زنم. مواظب اعمال و رفتار و افکار و حرکات خویش ام. گاهی در آن قبر تنها، خودم را برایش لوس میکنم. از این که می بینم از من راضی است، از کارم خوشش آمده است، به خودم میبالم، کیف میکنم، خودخواهی ام اشباع میشود، سرفراز و مغرور و قوی و روشن و خوب!
چه میگویم؟! دنیایی دیگر، ماوراء الطبیعه، باکلماتی دیگر و رازها و نیازها و خوبی ها و خوشی های دیگر.
ولی من شکست نمی خورم.
اگر تنها ترینِ تنها شوم، بازهم خدا هست. او جانشین همه نداشتن ها است. نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است.
اگر تمامی خلق، گرگهای هار شوند؛ و از آسمان، هول و کینه بر سرم بارد، تو مهربانِ جاویدانِ آسیب ناپذیرِ من هستی.
ای پناهگاه ابدی! تو می- توانی جانشین همه ی بی پناهی ها شوی...
"دکتر علی شریعتی"

سلام. دوباره بعد از چند هفته میخوام بهتون یه فیلم رو معرفی کنم. شاید اکثر شما این فیلم رو دیده باشین یا حداقل نقد اون رو خونده باشین. منم خیلی وقت پیش این نقد رو آماده کردم که تو وبلاگم قرار بدم، اما به دلیل همون مرخصی ای که برام پیش اومد نتونستم وبلاگم رو آپ کنم و این مطلب رو براتون بذارم که به خاطر این عذر خواهم. حالا به اون عده ای که تابحال توضیحاتی درباره این فیلم نخوندن توصیه میکنم که این کارو بکنن، و حتما این فیلم رو 8تا جایزه اسکار 2009 و 9جایزه جشنواره بافتا انگلیس رو از خودش کرده ببینن. حالا بریم سراغ نقد فیلم:
نام فیلم: میلیونر زاغه نشین (Slumdog Millionaire)
کارگردان: Danny Boyle به همراه Loveleen Tandan (دستیار کارگردان هندی)
فیلمنامه نویسان: Simon Beaufoy با اقتباس از رمان "پرسش و پاسخ" نوشته Vikas Swarup
موسیقی: A.R. Rahman
تدوین: Chris Diknes
بازیگران:
در نقش >>> بازیگر
Dev Patel >>> Jamal K. Malik
Anil Kapoor >>> Prem Kumar
Freida Pinto >>> Latika
RajendranathZutshi >Raj Zutshi
Saurabh Shukla>>Sergeant Srinivas
Ayush Mahesh Khedekar>Youngest Jamal
...
تاریخ انتشار:
زمان: 120 دقیقه
ژانر فیلم: / جنایت / درام / رمانتیک
جوایز: جایزه اسکار بهترین فیلم
جایزه اسکار بهترین کارگردانی
جایزه اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی
جایزه اسکار بهترین فیلمبرداری
جایزه اسکار بهترین تدوین
جایزه اسکار بهترین ترکیب صدا
جایزه اسکار بهترین موسیقی متن
جایزه اسکار بهترین ترانه
و ده ها جایزه دیگر در جشنواره های دیگر...
این فیلم بعد از فیلمهایی چون "بر باد رفته"، "از اینجا تا ابدیت"، "دربارانداز" و "آمادئوس" پنجمین فیلم تاریخ سینماست که هشت مجسمه طلایی اسکار را نصیب خود کرده است.
البته بد نیست بدونین که تو این فیلم پر آوازه، یکمم سوتی داده شده!!! برایه خوندن این گاف ها "اینجا" رو کلیک کنین.
خلاصه داستان:
داستان فیلم دربارهی "جمال ملک"، پسر ۱۸سالهی یتیم و فقیری که ساکن بمبئی است که در مسابقهی "چهکسی میخواهد میلیونر شود؟" شرکت کرده و موفق شده تا مرحلهی پایانی پیش برود؛ همین باعث مظنون شدن پلیس به تقلب در مسابقه و دستگیریش میشود. بازرس پلیس بهشرطی آزادش میکند که ماجرای پاسخهای درست را به او بگوید و "جمال" داستان زندگیش را برای او تعریف میکند...
ادامه مطلب
سلام دوستان عزیز. ببخشید که امسالم مثل پارسال دیر رسیدم که سال نو رو تبریک بگم.
ایشالا سال خوب و پر برکتی داشته باشین...
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند.
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند، نه آن گونه که می خواهم باشند.
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم، که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد.
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم، چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد.
.
.
.
عمری با حسرت و انده زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران
باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم
.
لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید،... رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن
روزهایت رنگارنگ
.
پیشاپیش سال نو مبارک باد
.
نوروز یک هزاروسیصدوهشتادوهشت
"متن از خانم منصوره اشرافی"
سال نومي شود. زمين نفسي دوباره مي كشد. برگ ها به رنگ در مي آيند و گل ها لبخند مي زند و پرنده هاي خسته بر مي گردند و دراين رويش سبز دوباره...من...تو...ما...كجا ايستاده اييم. سهم ما چيست؟..نقش ما چيست؟...پيوند ما در دوباره شدن با كيست؟...زمين سلامت مي كنيم و ابرها درودتان باد و ...سال نو مبارك ...چون هميشه اميدوار و سال نو مبارك...
سلام. بعد از مدتی آمدم. تو عید وقت نکردم مطلب جدیدی تو وبلاگم بذارم. اما ازین به بعد سعی میکنم مثل قبلا به کارم ادامه بدم، اگه باز کار برام پیش نیاد.
امروز آمدم تولد وحید جونم رو تبریک بگم. بهتریم دوست زندگیم. هرچند که تولدش ۳فروردین هست، اما اون روز نبودم ديگه. مجبورم كه الان بهش تبريك بگم.

بازم شادي و بوسه، گلاي سرخ و ميخک ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک
تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما
تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز از آسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا
يه کيک خيلي خوش طعم، با چند تا شمع روشن يکي به نيت تو يکي از طرف من
الهي که هزار سال همين جشنو بگيريم به خاطر و جودت به افتخار بودن
تو اين روز پر از عشق تو با خنده شگفتي با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي
ببين تو آسمونا پر از نور و پرندس تو قلبا پر از عشقه رو لبا پر خندس
تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خون همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس
واسه تولد تو بايد دنيا رو آورد ستاره رو سرت ريخت تو رو تا آسمون برد
اينا يه يادگاري توي خاطره هاته ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد
تولدت عزيزم پر از ستاره بارون پر از بادکنک و شوق، پر از آينه شمعدون
الهي که هميشه واسه تبريک امروز بيان يه عالم عاشق، بياد هزار تا مهمون

وحید جونم تولدت مبارك. ايشالا كه هميشه زنده باشي و باهم باشيم.
دوستان عزیزی که به وبلاگم سر زدین، برایه من و وحید جونم دعا کنین که همیشه ی همیشه باهم باشیم و هیچ چیز باعث نشه که حتی یه کوچولو بینمون فاصله بیافته. بگو آمّیــــــــــــــــــــــــن...
سلام. خوبین؟
یه چند روزی برام کار پیش اومده و نمی تونم مثل قبلا زود به زود آپ کنم، شرمنده. اما وقتی که بیام با کلی مطلب قشنگ و جدید میام.
فعلا خداحافظی...
جایی گفته ام که: «هرکس آنچنان میمیرد، که زندگی می کند.»
و باید بر آن بیافزایم که: «هرکس آنچنان که در بیداری است، خواب می بیند»!
و من، سال پیش که شبها و روزهای یکنواخت را در دنیایی 1متر در 2متر تنها میگذراندم، [دوره حبس در سلول انفرادی زندان] شبی –شاید هم روزی، چه میدانم؟!- خواب بودم. در حالی که تنها مسایلی که در آن ایام برایم مطرح بود، صدها مشکل زندگی و مسأله فلسفی و قضیه علمی و فکری و اقتصادی و سیاسی و ... نبود، فقط و فقط، سقوط کردن بود، و یا خود را نگاه داشتن؛ ماندن بود و یا مردن و همین! و بنابراین، آن چه بیشتر به آن می اندیشیدم، «وجود» بود و «زندگی»؛ که موضوع اصلی همه آن مسایل، همین است.
خواب بودم، خواب دیدم که تالار بزرگی است بی سر و پایان. و تمامی چهره های آشنا جمع اند؛ و انبوه چهره های همیشگی از روشنفکران و جوانان و دانشجویان و مذهبی ها و ماتریالیستها و مؤمنین و بی ایمانها و موافقان و مخالفان. و مثل همیشه بحث است، و سؤال و انتقاد و از هر دری سخنی. و من از انسان و زندگی و عمر و فلسفه زیستن و بودن حرف می زدم.
و یکی از میان جمع برخاست و سؤال کرد –و چه سؤال به جایی و چه خوب هم مطرح کرد- که: "شما که همیشه از انسان و فلسفه وجود و معنای زندگی و این مسائل حرف می زنید؛ از توحید میگویید و از مذهب و از اسلام و از انسان و از تکامل و از ارزشهای اخلاقی و از ایثار و از شهادت و از مسئولیت اجتماعی و از هدایت و ... قبلا باید یک حقیقت اولیه و اساسی را روشن کنید؛ و آن، موضوع اصلی همه این مباحث و تمامی این نظریات است. همه این حرفها وقتی معنا دارد که بتوانید بگویید که، اساسا «زندگی» خود، چیست؟"
آدم در خواب، توانایی هایی دارد، که در بیداری فاقد آنها است. به راستی اگر در بیداری میپرسند، در جواب می ماندم؛ و یا حداقل مکث میکردم؛ و یا لااقل ناقص می گفتم؛ و یا حتی چیز دیگری می گفتم. اما در خواب، پاسخی دادم؛ بی لحظه یی تردید و تأمل، که از آن هنگام تاکنون، هر چه بیشتر به آن می اندیشم، بیشتر به آن معتقد می شوم، و بیشتر به شگفتی می آیم. به خصوص که حتی هر کلمه ای، به دقت انتخاب شده، و حتی ترتیبش نیز حساب دارد. بی درنگ و با اطمینان، گفتم: "یادداشت کنید؛ «نان»، «آزادی»، «فرهنگ»، «ایمان» و «دوست داشتن»!
"دکتر علی شریعتی"
سلام. این هفته براتون یه فیلم قدیمی معرفی میکنم، اما درسته که قدیمی هست ولی واقعا دیدن داره. منکه خودم نصفش رو از تو تلویزیون دیدم، بعدش هرچی گشتم دنبالش که بشینم کامل فیلم رو ببینم، پیدا نکردمش![]()
نام فیلم: افسانه 1900 (The Legend Of 1900)
فیلمنامهنویس و کارگردان: ژوزپه تورناتوره
تهیهکننده: لورا فتوری، فرانسیسکو تورناتوره
موسیقی: انیو موریکونه
تدوین: ماسیمو گالیا
بازیگران:
تیم روث، پروئیت تیلور وینس، ملانی تیری، بیل نان، کلارنس ویلیامز، پیتر واگان ...
مدت نمایش: 160 دقیقه
محصول: 1998 امریکا
قصهی فیلم به مرور خاطرات یک نوازندهی ترومپت بهنام ماکس میپردازد که نزدیکترین و تنهاترین دوست یک پیانیست فراموششده بهنام دنی بودمن 1900 میباشد. داستان از اوایل سال 1900 شروع میشود که یک کارگر موتورخانه بهنام "دنی" در یک کشتی مجلل مسافربری نوزادی را مییابد و تصمیم میگیرد او را بزرگ کند، اما در اوان کودکی 1900 در اثر حادثهای جان خود را از دست میدهد و 1900 نامی که دنی برای طفل انتخاب کرده است، تنهاتر میشود، اما 1900 هرچه بزرگتر میشود استعداد شگفتانگیزش را در موسیقی و نواختن پیانو بروز میدهد و به یک پیانیست زبردست تبدیل میشود که برای مسافران مینوازد، ولی هیچگاه از کشتی پیاده نمیشود و پای در خشکی نمینهد، او در هر سفر با هزاران مسافر و چهرهی جدید که بین اروپا و امریکا به قصد مهاجرت در رفت و آمد هستند همسفر است که او را تشویق به زندگی شهری مینمایند، اما او زندگی در کشتی را ترجیح میدهد، حتی جاییکه به یک دختر زیبا از مسافران دل میبندد و بعد مصمم به یافتن او در شهر میگردد، بهدلیل نگرانی و ترس از حوادث و مسائل دیگر شهرنشینی از نیمهی راه پلکانهای کشتی متصل به خشکی برمیگردد، و زندگی در کشتی را ادامه میدهد و تا لحظهی مرگ و نابودشدن با کشتی از تصمیم خود عدول نمیکند و اصرارهای ماکس تنها دوست او در اینباره بیفایده است....
(برایه خوندن ادامه داستان به قسمت "ادامه مطلب" بروید)
ادامه مطلب
سلام. امروز تولد وبلاگم هست. هووووووووووووووورا... برا همین یه شعر در مناسبت تولد گذاشتم.
نه، دستتون درد نکنه، کادو نمیخوام؛ فقط یه نظر بدین تا یه کادویه خوب به وبلاگم داده باشین. مرسی.

بازم شادي و بوسه، گلاي سرخ و ميخک ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک
تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما
تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز از آسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا
يه کيک خيلي خوش طعم، با چند تا شمع روشن يکي به نيت تو يکي از طرف من
الهي که هزار سال همين جشنو بگيريم به خاطر و جودت به افتخار بودن
تو اين روز پر از عشق تو با خنده شگفتي با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي
ببين تو آسمونا پر از نور و پرندس تو قلبا پر از عشقه رو لبا پر خندس
تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خون همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس
واسه تولد تو بايد دنيا رو آورد ستاره رو سرت ريخت تو رو تا آسمون برد
اينا يه يادگاري توي خاطره هاته ولي به شوق امروز ميشه کلي قسم خورد
تولدت عزيزم پر از ستاره بارون پر از بادکنک و شوق، پر از آينه شمعدون
الهي که هميشه واسه تبريک امروز بيان يه عالم عاشق، بياد هزار تا مهمون

اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ... کجـــــا؟!!! حالا که تا اینجا آمدی، نمیخوای کادوت رو بدی؟!!!
از باغ می برندت چراغانی ات کنند تا کاج جشنهای زمستانی ات کنند
پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار با این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند اینبار می برند که زندانی ات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن می روی شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست شاید بهانه ایست که قربانی ات کنند
سلام. رحلت حضرت محمد (ص) تسلیت. می خواستم امروز یه مطالب طولانی و قشنگ از دکتر شریعتی بنویسم، اما چیزی پیدا نکردم، یعنی کتابش رو نداشتم. فقط همین مطلب بالا رو تونستم بنویسم. خلاصه، این روز رو به همه مسلمانها و همه عالم تسلیت میگم.
پیغمبر اسلام، دارای دو رسالت بود:
یکی ابلاغ وحی (نبوت)، و دیگری بنیاد امت (امامت). رسالت اولش، در حیات خودش ختم شد؛ اما رسالت دومش، در طی چند نسل پیوسته (سه قرن)، تحت رهبری پیوسته خود و اوصیاء دوازده گانه ی خود، باید تحقق میافت و ختم میشد. بنابراین، خاتم رسالت «نبوت»اش است (خاتم النبیین)؛ و ائمه، خاتم رسالت «امامت» او.
"دکتر علی شریعتی"
ای خداوند!
به علمای ما مسئولیت، و به عوام ما علم، و به مومنان ما روشنایی و به روشنفکران ما ایمان، و به متعصبین ما فهم، و به فهمیدگان ما تعصب، و به زنان ما شعور، و به مردان ما شرف، و به پیران ما آگاهی، و به جوانان ما اصالت، و به اساتید ما عقیده، و به دانشجویان ما نیز عقیده، و به خفتگان ما بیداری، و به بیداران ما اراده، و به مبلغان ما حقیقت، و به دینداران ما دین، و به نویسندگان ما تعهد، و به هنرمندان ما درد، و به شاعران ما شعور، و به محققان ما هدف، و به نومیدان ما امید، و به ضعیفان ما نیرو، و به محافظه کاران ما گستاخی، و به نشستگان ما قیام، و به راکدان ما تکان، و به کردگان ما حیات، و به کوران ما نگاه، و به خاموشان ما فریاد، و به مسلمانان ما قرآن، و به شیعیان ما علی، و به فرقه های ما وحدت، و به حسودان ما شفا، و به خودبینان ما انصاف، و به فحاشان ما ادب، و به مجاهادان ما صبر، و به مردم ما خودآگاهی، و به همه ملت ما، همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش...
«دکتر علی شریعتی»
«جاهلیت جدید»، سیاهتر و وحشی تر و سنگینتر از «جاهلیت قدیم»، و دشمن اکنون هوشیارتر و چیره تر و پخته تر از پیش، و در میان مردم آگاه، تجربه ها همه تلخ و ثمره همه قیامها، شکست و شهادت!
...ناگهان جرقه ای در ظلمت، انفجاری در سکوت! سیمای تابناک «شهیدی که زنده بر خاک گام بر می دارد»، از اعماق سیاهی ها، از انبوه تباهی ها! چهره روشن و نیرومند یک «امید»، در شب ظلمانی «یأس»!
باز از خانه خاموش و غمزده فاطمه –این خانه کوچکی که از همه تاریخ بزرگتر است- مردی بیرون آمد: خشمگین و مصمم، و در هیأتی که گویی بر سر همه قصرهای قساوت و پایگاههای قدرت، آهنگ یورش دارد، و گویی قله کوهی است که آتشفشانی بیتاب را در دل خود به بند کشیده است و یا تندبادی است که خداوند بر این قوم عاد فروفرستاده است و اکنون به وزیدن آغاز میکند!
مردی از خانه فاطمه بیرون آمده است! مدینه را مینگرد و مسجد پیامبر را! و مکه ابراهیم را، و کعبه به بند نمرود کشیده را، و اسلام را، و پیام محمد (ص) را، و کاخ سبز دمشق را و گرسنگان را و دربندکشیدگان را و ...
مردی از خانه فاطمه بیرون آمده است! بارسنگین همه این مسئولیتها بر دوش او سنگینی می کند. او وارث رنج بزرگ انسان است، تنها وارث آدم، تنها وارث ابراهیم و ... تنها وارث محمد! و...
مردی تنها!
اما، نه! دوشادوش او، زنی نیز از خانه فاطمه بیرون آمده است! گام به گام او، نیمی از بار سنگین رسالت برادر را او بر دوش خود گرفته است!
مردی از خانه فاطمه بیرون آمده است! تنها و بی کس، با دست خالی، یک تنه بر روزگار وحشت و ظلمت و آهن یورش برده است. جز «مرگ» سلاحی ندارد! اما او، فرزند خانواده ای است که «هنر خوب مردن» را، در مکتب حیات، خوب آمیخته است.
در این جهان، هیچ کس نیست که همچون او، بداند که: «چگونه باید مرد»؟ دانشی که دشمن نیرومند او –که بر جهان حکومت میراند- از آن محروم است، و این است که قهرمان تنها، به پیروزی خویش بر انبوه سپاه خصم، این چنین مطمئن است، و این چنین مصمم و بی تردید، به استقبال آمده است.
آموزگار بزرگ «شهادت» اکنون برخاسته است، تا به همه آنها که جهاد را تنها در «توانستن» میفهمند و به همه آنها که پیروزی بر خصم را تنها در «غلبه»، بیاموزد که: «شهادت»، نه یک «باختن»، که یک «انتخاب» است، انتخابی که در آن، مجاهد با قربانی کردن خویش، در آستانه معبد آزادی و محراب عشق، پیروز می شود.
و حسین، وارث آدم –که به بنی آدم «زیستن» داد- و وارث پیامبران بزرگ –که به انسان، «چگونه باید زیست» را آموختند- اکنون آمده است تا، در این روزگار، به فرزندان آدم، «چگونه باید مرد» را بیاموزد!
حسین آموخت که «مرگ سیاه»، سرنوشت شوم مردم زبونی است که به هر ننگی تن میدهند تا «زنده بمانند»؛ چه، کسانی که گستاخی آن را ندارند که «شهادت» را انتخاب کنند، «مرگ» آنان را انتخاب خواهد کرد!
"حسین وارث آدم" - دکتر علی شریعتی
اربعین تسلیت...

بازم شعار همیشگیم: ویل اسمیت، همیشه عالی، همیشه قهرمان، همیشه به یادماندنی...
نام فیلم: Hancock (هانکوک)
کارگردان: Peter Berg
نویسنده: Vincent Ngo & Vince Gilligan
بازیگران:
Will Smith ------------------ John Hancock
Charlize Theron ------------- Mary Embrey
Jason Bateman --------------- Ray Embrey
Jae Head ------------------- Aaron Embrey
سال: 2008
ژانر: اکشن
مدت: 92 دقیقه
درجه سنی: PG-13
محوریت فیلم: / قهرمان / رابطه ی بین نژادی / قهرمان خرابکار /
"هانکوک" یک سوپر قهرمان هست که البته مانند مرد عنکبوتی و ... نیست! چون هر وقت که قرار هست یک نفر را نجات دهد 10 مکان را خراب می کند! و به این دلیل در بین مردم چندان جای خوبی ندارد و مردم همیشه می گویند که: مگر ما چه کاری کردیم که باید این پسر رو تحمل کنیم!! . اما یک روز هانکوک جان یک روزنامه نگار به نام "ری امبری" را که در روی ریل قطار گیر کرده بود نجات می دهد و ری نیز هانکوک را به خانه اش دعوت می کند و با همسرش آشنا می کند و در این آشنایی خانوادگی ری به هانکوک می گوید که می تواند ذهنیت مردم را نسبت به وی تغییر دهد و...
(برایه خوندن ادامه داستان به قسمت "ادامه مطلب" بروید)
ادامه مطلب
مرد كوهنوردي مي خواست بلندترين قله را فتح كند. بالاخره بعد از سالها آماده سازي خود، ماجراجو يي اش را آغاز كرد. اما از آنجايي كه آوازه ي فتح قله را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود. او شروع به بالا رفتن از قله كرد، اما دير وقت بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اينكه هوا تاريك تاريك شد. سياهي شب بر كوهها سايه افكنده بود وكوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود. همه جا تاريك بود. ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هيچ چيز نمي ديد. در حال بالا رفتن بود، فقط چند قدمي با قله فاصله داشت، كه پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد. در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناكي حس مي كرد جاذبه ي زمين او را در خود فرو مي برد. همچنان در حال سقوط بود... و در آن لحظات پر از وحشت، تمامي وقايع خوب و بد زندگي به ذهن او هجوم مي آورند. ناگهان درست در لحظه اي كه مرگ خود را نزديك مي ديد حس كرد طنابي كه به دور كمرش بسته شده، او را به شدت مي كِشد. ميان آسمان و زمين معلق بود... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينكه فرياد بزند:
خدايا كمكم كن ...
ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي خواهي؟
مرد گفت: خدايا نجاتم بده.
- آيا يقين داري كه مي توانم تو را نجات دهم؟
مرد گفت: بله باور دارم كه مي تواني
- پس طنابي را به كمرت بسته شده قطع كن ...!!!
لحظه اي در سكوت سپري شد و كوهنورد تصميم گرفت... با تمام توان اش طناب را بچسبد.
فرداي آن روز گروه نجات گزارش دادند كه جسد يخ زده كوهنوردي پيدا شده... در حالي كه از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محكم چسبيده بودند، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين...
بهترین فرشته ها همین شیطان بود. مرد و مردانه ایستاد و گفت: «نه، سجده نمی کنم. تو را سجده می کنم اما این آدمک های کثیفی را که از "گل متعفن" ساخته ای، این موجود ضعیف و نکبتی را که برای شکم چرانیش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواری و آخرت و حق شناسی و محبت و همه چیز و همه کس را فراموش می کند، برای یک شکم انگور یا خرما یا گندم، گوسفندوار پوزه اش را به زمین فرو می برد و چشمش را بر آسمان و بر تو می بندد، سجده نمی کنم. این چرند بدچشم شکم چران پول دوست کاسبکار پست را سجده کنم؟ کسی را که به خاطر تو، برای نشان دادن ایمان و اخلاصش به تو، یک دسته گندم زرد و پوسیده را به قربانگاه می آورد؟ او را که به خاطر خوشگلی خواهرش حرف تو را زیر پا می گذارد، پدرش را لجن مال می کند؟ برادرش را می کشد...؟ نمی بینی اینها چه می کنند؟ زمین را و زمان را به چه کثافتی کشانده اند؟ مسیح و یحیی و زکریا و علی را بی رحمانه و ددمنشانه می کشند، تنها به علت آنکه "می توانند"، نه، تنها به علت آنکه "شخصیت بزرگ، روح بلند و انسان پرشکوه" تحملش برای "اشخاص حقیر، ارواح زبون و آدمکهای خوار و ذلیل " شکنجه آور است و احساس بودن آنها عقده های حقارت و پوچی را همچون ماران خوشه دار به خشم می آورد و دیواره جانشان را نیش می زند و از شدت درد دیوانه و هار می شوند و آنگاه با کشتن و سوختن و پوست کندن و شمع آجین کردن آنها که بودنشان برای این زبونان جرم است آرام می گیرند، لذت می برند و شفا می یابند و آنوقت سه میلیاردشان نوکر دو سه تا جانور خونخوار نامردی می شوند مثل نرون و چنگیز و تیمور و هلاکو و آشوربانی پال و خلیفه و قیصر و چومبه و متمدن هاش، استالین و هیلتر و نیکسون و هیث... همه بردگان رام و زبون فرعون یا قارون یا بلعم!»
آری، من از نورم، ذاتم از آتش پاک و زلال و بی دود است، من این لجن های مجسم پلید را سجده کنم؟...
«دکتر علی شریعتی»
این هفته می خوام یک فیلم واقعا معــــــــــــــــــــــرکه رو بهتون معرفی کنم که 100% همه باید اون رو ببینن. یک فیلم که بر اساس زندگی واقعی "کریس گاردنر" ساخته شده و نقش کریس رو "ویل اسمیت" بازی میکنه و واقعا این فیلم با بازی قشنگ ویل اسمیت دیدنی هست.
ویل اسمیت، همیشه عالی، همیشه قهرمان، همیشه به یاد ماندنی...
نام فیلم: در جستجوی خوشبختی (The Pursuit Of Happyness)
کارگردان: Gabriele Muccino
تهیه کنندگان: Will Smith & Steve Tisch
فیلمنامه نویس: Steven Conrad
بازیگران: Will Smith – Jaden Smith – Thandie Newton – Brian Howe – James Karen
موسیقی: Andre Guerra
فیلمبردار: Phedon Papamichael
تاریخ انتشار: 15سپتامبر 2006
زمان: 117 دقیقه
فیلم داستان واقعی کریس گاردنر سیاه پوست، خرده فروش اسکنر های پزشکی است که به همراه لیندا و پسر کوچکش کریستوفر زندگی بسیار سختی دارند. وضع مالی کریس بسیار بد است. او که توانایی پرداخت اجاره خود را ندارد صاحبخانهاش بیرونش کرده و از این رو لیندا نیز او را ترک میکند. کریس که هم باید پدر خوبی باشد و هم خرج کریستوفر را تامین کند دچار مشکل شده است. کریس سعی میکند در شرکتی استخدام شود و از سویی باید کریستوفر را حفظ کند مبارزه سختی برای زندگی کردن پیش روی کریس قرار دارد. . .
(برایه خوندن ادامه داستان به قسمت "ادامه مطلب" بروید)
ادامه مطلب
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن اندکی بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد. فریاد زد: «خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟»
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید. كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود. نجات دهندگان می گفتند:
"خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم." !!!

آنجا دیگر هیچکس نبود، هیچکس! چقدر روح محتاج فرصتهایی است که در آن هیچکس نباشد! تنها در این حالت است که هیچ بودنی بودن تو را در قالب هیچ چگونگی ای مقید نمی دارد و این آزادی بی مرز و شورانگیزی است. یکنوع از سنگینی و جرم وجود به سبکی و تجرد ماهیت خویش بازگشتن است! تلقی ها و شناختن ها و فهمیدن های دیگران آدمی را شکل میدهد. همه می پندارند که هر کسی آنچنان فهمیده میشود که هست، اما نه، آنچنان که فهمیده میشود، هست. به عبارتی دیگر، هر کسی آنچنان است که احساش میکنند، نه آنچنان احساسش میکنند که هست. و من در اینجا، در آن خالی مطلق، آن سوی مرز عالم ماوراء، خود را چنان احساس کردم که دیگر هرگز تجدید آن برایم ممکن نیست از آن که همیشه دیگری است که مرا پدید می آورد. خود را مطلق یافتن! وجود را مطلق یافتن! هر دو یکی است.
«دکتر علی شریعتی»
سلام. این هفته می خوام یکی از کارای خیلی قشنگ و عالی ای رو که دیدم بهتون معرفی کنم. البته فیلم یکم قدیمی هست ولی به دیدنش واقعا می ارزه. خیلی فیلم قشنگی هست. مخصوصا با بازی بسیار زیبای "چارلیز ترون" که می شه گفت از بهترین بازیگرای زن در هالیوود هست. بهتون توصیه می کنم که این فیلم رو ببینین.
نام فیلم: Sweet November (نوامبر شیرین)
کارگردان:
Pat O'Connor
بازیگران:
Keanu Reeves
Charlize Theron
Jason Isaacs
Greg Germann
Liam Aiken
محصول ۲۰۰۱
خلاصه داستان:
نلسون مسئول تبلیغات یک شرکت بزرگ است. در زندگی او تنها مطلبی که اهمیتی دارد پول است و کار او. روزی او به اجبار با سارا آشنا میشود. سارا ول کن او نمیشود و فقط از نلسون یک چیز میخواهد. اینکه یک ماه (ماه نوامبر) را نلسون در خانه او زندگی کند. نلسون تصور میکند سارا یک مزاحم است٬ اما بالاخره سارا او را راضی میکند که یک ماه در خانه او باشد. سارا هدفش را از این کار کمک به نلسون میگوید. سارا میگوید که نلسون در یک کارتن زندگی میکند و بیرون این کارتن را نمیتواند ببیند...
(برایه خوندن ادامه داستان به قسمت "ادامه مطلب" بروید)
ادامه مطلب


