خدا! چرا همه دارن ازين حرف ميزنن كه تو رفتي؟ تو رفتي جداً؟ نه... جايي رو نداري كه بري. كجا ميخواي بري؟ تو كه همه جا هستي، جايي هست كه نباشي؟ جايي رو سراغ داري كه خودت اونجا نباشي و بخواي بهش پناه ببري؟
واي... چقدر سخته، خيلي سخته. سخته كه اندازهي تمام عالم بزرگ باشي و حتي يك جا نباشه كه بتوني به اون پناه ببري. خيلي سخته كه پناه همهي عالم باشي، اما خودت هيچ پناهي نداشته باشي. اينقدر بزرگ باشي كه چيزي بزرگتر از تو وجود نداشته باشه. نه پدري، نه مادري. خيلي سخته كه تمام دلخوشيهات يه عده مخلوقي باشن كه اطلا به فكرت نيستن. يه عده كه تو رو فقط وقت سختيها و گريههاشون ميخوان. يه عده كه فقط تو رو ميخوان... . انگار نه انگار كه تو هم اونها رو ميخواي. انگار نه انگار كه تو هم به اونا نياز داري. سخته كه دلخوشيهات يه عده باشن كه فقط از تو انتظار اجابت داشته باشن و اصلا هيچ انتظاري از خودشون نداشته باشن. انگار نه انگار كه تو هم از اونا انتظار داري. انگار نه انگار كه تو هم از اونا چيزايي ميخواي. واي، واي... خيلي سخته كه همه از تو انتظار داشته باشن و تو هيچ انتظاري از اونا نداشته باشي. سخته كه همه فكر كنن تو، تو كه همه جا هستي و جايي براي رفتن نداري، رفتي. خب چرا خودت رو نشون نميدي تا ببينيم كه همينجا هستي؟ يه صدايي، يه جلوهي كوچيكي، يه ... . آره، چند بار خودتو نشونمون دادي. مثلا چند سال پيش تو بم. همه ديدن كه چه قدرتي داشتي. چطوري تونستي در عرض چند دقيقه، هزاران بچه رو يتيم و بينوا و بيخانمان كني، چطور داغ قد كشيدن هزاران بچه رو به دل مادرشون گذاشتي. همه ديدن كه چطور تونستي اشك ميليونها آدم رو در بياري. همه اينا رو ديدن. يا همه ديدن كه چطور با فرمان دادن به زمين و آبهاي بي اراده، تونستي ميليونها آدم بدبخت رو بدبختتر كني و همه رو بكشي و داغ عزيزاشون رو به دلشون بذاري. همه ديدن كه توچقدر قدرت داري و فهميدن كه تنها قدرت عالم هستي، هستي. اما تا به حال يك نفر تو رو نديده. خود تو رو. نه كوه و جنگل و پروانه رو كه نشان از تو دارن، مثل سيل و زلزله و توفان. ماها خود تو رو نديديم. براي همين هست كه مردم ميرن بت ميسازن، براي همين هست كه مردم ميگن تو رفتي.
خدا تقصير خود ما هست. ما خودمون هِي كثافت كاري ميكنيم و دائم دنيامون رو خراب ميكنيم و بعد به اسم مصلحت و تقدير، به گردن تو ميندازيمشون، كه خدا خواست اينطوري بشه و مصلحت و خير در اين بوده و شانس ما اينه. نه... من فهميدم، فهميدم كه همه اينا زير سر ماست.
متر لينگ ميگه: تمام بدبختيها و عذابهايي كه خداي شما برايتان ميفرستد از طرف خود شما فرستده ميشود.
راست ميگه. همهاش تقصير خودمون هست. حالا هم كه ديديم كلي گرفتاري برامون درست شده و زندگيمون به گند كشيده شده، ميگيم كه خدا رفته. نه، تو نرفتي.
اون الان كه من دارم اينا رو مينويسم و الان كه تو داري اينا رو ميخوني، كنار هر دومون هست. اينجا، همين نزديكي. حتي نزديكتر از رگ گردن به تو. خدا هست، خدا پيش من و تو هست. خدا پيش همه هست. فقط كافيه كه من و تو اون رو احساس كنيم. خدا هر جا كه تو بتوني فكر كني هست. چون خدا تو ذهن تو هست. پس هرجا كه تو هستي، خدا هست. پس خدا هميشه با تو هست و هيچ جايي نرفته. دستت رو دراز كن و خدا رو لمس كن. اون كنارت نشسته. اون پيش تو هست. هست...
محمد/زمستان 86
برتريهايي كه خداوند براي بعضي از شما بر بعضي ديگر قرار داده آرزو نكنيد. اين تفاوتهاي طبيعي و حقوقي، براي حفظ نظام زندگي شما، و بر طبق عدالت است. ولي با اين حال مردان نصيبي از آنچه به دست ميآورند دارند و زنان نيز نصيبي، و نبايد هيچ يك پايمال گردد. و از فضل و رحمت و بركت خداوند، براي رفع تنگناها طلب كنيد. و خداوند به هر چيز داناست.
«سورهي نساء- آيه 32»
ديدم كه گل تو همچون خاكستر حلاج ميتپيد و من بيتاب شدم. شنيدم آوايي كه به صداي سايش بالهاي پرندگان ميمانست، نام مرا ميبرد! گويي نام خويش را از عمق درونم بشنوم ... تو مرا ، همچون هيچگاه به نام خواندي و همچون هيچگاه، بر آن چيزي افزودي كه جز آن لحظه، ديگر بر زبان نياوردي.
خدا به شتاب گلهاي ديگر را ميسرشت و ميساخت و نوبت تو نزديك ميشد و من بيقرار!...
"دکتر علی شريعتي"

اينها خيال ميكنند خداوند هم فلان حاكم و خليفه و قيصر و كسري است كه هر كس چاپلوسي كند و از يك كنار، بيآنكه بينديشد و بسنجد و بشناسد، حرفهاي تكراري و كلي و بيثمر را واگو كند خوشش ميآيد. اصلا خداوند از آدمهاي قالبيِ رامِ خشكه مقدس يك بعدي بدش ميآيد، اگر نه چرا فرشتههاي مطيع و پاكش را كه همگي از آغاز خلقتشان يا در حال ركوعاند يا در حال سجود... به پاي آدم عصيانگر خطاكار خونريز ميافكند؟ علي چرا چهار هزار خر مقدس حافظ قرآن و شب زندهدار صائم الدهر قائم الليل را در نهروان به زير شمشير مردانهاش ميگيرد؟ يك شرابخوار بيبند و بار اما مرد و وفادار و با شعور به همه اين جمادات انسان گونهي مقدس مآب بي عقل ميارزد. خدا از آدمهايي كه ضعف و زبوني خود را ميخواهند با خداپرستي جبران كنند بيزار است. از آنها كه يك تختهشان كم است و جاي خالي آنرا با مذهب پر ميكنند نفرت دارد. ميدانم.
«شريعتي»
آخ ... سخته، نميدوني چه حالي پيدا ميكنم وقتي اين صحنه رو ميبينم. وقتي ميبينم كه يه بچهي فقير تو خيابون داره گدايي يا دست فروشي ميكنه. نميدوني چه حالي دارم وقتي يه بچه رو ميبينم كه از نداريِ خونوادش يا حتي نداشتن خونواده، مجبور ميشه بياد تو اين خيابونها كار كنه. جايي كه هيچكس به ديگري كمك نميكنه. هيچكس به كسي رحم نميكنه. جايي كه "هيچكس" اسمش رو گذاشته جنگل آسفالت. به نظرت اين كودك وقتي بزرگ بشه، چي ميشه؟ آخه خيليها ميگن كه شخصيت آدم در كودكي شكل ميگيره. اما براي اين بچههاي معصوم، كودكي هم وجود داره؟! اينها كه از بازيهاي شاد كودكانه، از آغوش گرم خانواده، از تفريحات شيرين كودكي محروم موندن، چطور ميتونن شخصيت داشته باشن وقتي كه كودكي نداشتن؟ خيلي دلم ميسوزه براي اين بچهها. كاش لااقل تو اين دنياي پر هياهو، ما فرزندان قابيل، ما انسانهاي داراي انديشه چنين چيزي رو به وجود نميآورديم. چقدر سخته ديدن اين صحنهها تو اين دنيا.
وقتي كه داري از يه بچهي هفت هشت ساله يه بسته آدامس يا يه روزنامه ميخري، يه نگاه به دستاي معصوم و كوچيكش بنداز. يه نگاه به اون دستا كه تو اين سن با اين لطافت پينه بسته بنداز. ميبيني چقدر دستاي نازي داره. وقتي هم كه رفتي خونه به دستاي خواهر يا برادر كوچولوي خودت نگاه کن. هر دوتاشون كوچيك و معصوم و لطيف هستن، اما كلي با هم فرق دارن. آخه براچي اين كودكان بيگناه و مظلوم بايد اينطوري تو اين دنياي وحشي و بيمروت زندگي كنن؟ سخته برام ديدن اين صحنهها. من هر وقت اين بچهها رو ميبينم بهشون كمك ميكنم. نه به خاطر اينكه ثواب داره، به خاطر اينكه اون هم مثل تو و شايد من دوست داره وقتي بزرگ شد بهش احترام بذارن و زندگي خوبي داشته باشه. دوست داره كه از كودكيش استفاده ببره. چون دلم ميسوزه براشون، براي كودكانيكه به خاطر بي فكري عدهاي ابله و نادون كه اداره يه جامعه به عهدشون افتاده، نميتونن از كودكيشون لذت ببرن. آخه اون هم دل داره. اونم دوست داره مثل هم سن و سالاش دست پدر و مادرش رو بگيره و تو خيابون با ناز و عشوه قدم بزنه. اونم دل داره به خدا. بياين شما هم هميشه به اين كودكان بيگناه كمک كنين.
محمد/زمستان 86
همه دارن بهم دروغ ميگن. بچه كه بودم پدر و مادرم بهم ميگفتن اگه دروغ بگي دهنت بوي بد ميگيره. نميدونم چرا دهن همه بوي بد ميده!!! پدر و مادرم ميگفتن كه دروغگو دشمن خداست. اِ اِ اِ ... بيچاره خدا! چه همه دشمن داره رو زمين. اصلا دوست هم داره؟!!! همه دارن بهم خيانت ميكنن. هيچ كس به فكر ديگري نيست، هيچ كس. حتي اوني هم كه ميره رو منبر و مردم رو نصيحت ميكنه و پند ميده به فكر خودشه. ميخواد همه مثل اون فكر كنن، ميخواد كه فقط خودش ثواب كنه. اوني كه به يكي كمك ميكنه و پولي ميده، براي خودش اين كار رو ميكنه، براي اينكه براش ثواب بنويسن. برايكه شنيده اگه به كسي كمك كني، خدا مالت رو زياد ميكنه. معلمي كه به دانش آموزش، استادي كه به دانشجوش يا صاحبكاري كه به شاگردش چیزی یاد میده براي جيب خودش اين كارو ميكنه. پدر و مادري كه فرزندي به دنيا ميارن براي بقاي نسل و رفع نياز خودشون اين كار رو ميكنن ... . ميبيني كسي نيست كه به خاطر ديگري و فقط به خاطر كمك به ديگري به اون كمك كنه. همه به فكر خودشون هستن.
حوصلم سر رفته ازين اوضاع. تنهايم، يه همدم ندارم. يكي كه به حرفام گوش بده... ههه... ميبيني منم به فكر خودمم.منم ميخوام كه يه گوش پيدا كنم و خودم رو خالي كنم. چرا؟ چرا انسانها اينطوري شدن؟ چرا ما بايد از بهشت به اينجا ميآمديم؟ چرا ...؟ چي بگم!!! كاش يكم بيشتر به فكر هم باشيم.
محمد/زمستان 86
كاش قابيل، هابيل رو نميكشت تا الان ما از نسل يه قاتل نميبوديم. آخه همهي ما از نسل آدم و پسر اون قابيل هستيم، چون قابيل، هابيل رو كشت و ديگه از هابيل نسلي به جا نموند. شايد اگه از هابيل هم فرزنداني به جا مونده بود الان دنياي خيلي قشنگتري داشتيم. همه ما آرياييها فرزندان حضرت آدم هستيم. البته ذات بد حضرت آدم. آخه حضرت آدم دوتا ذات داشت كه ذات خوبش در هابيل و ذات بدش در قابيل بود، و البته ذات بد هم كار خودش رو كرد. شايد اگه انسانها از نسل بد حضرت آدم نبودن، از نسل قابيل، از نسل يه قاتل برادر كش، الان اين همه خون ريزي تو دنيا نبود. اين همه قتل عام و آدم كشي راه نميافتاد. ديگه خون انسانهاي بيگناه رو زمين ريخته نميشد. اينقدر جنگ و دعوا و فقر و دزدي نبود. شايد ...، شايد اينها ... نميدونم!!! مصلحت كه نميشه گفت، شايد لازمه زندگي هستن تا ما ازشون درس بگيريم. من و تو هيچي ازين رازها و اين حادثات نميدونيم. الله علم...
محمد/زمستان 86
و اين است كه مرحوم آيت الله شيخ جعفر شوشتري اعلي الله مقامه كه از ذريه هابيل بود، ميگفت: بارالها! اين همه زمين و آسمانهاي بي در و پيكر ساكت و بي درك چه سود؟ اين همه آدمهاي جور واجور و همه يك جور و ناجور بيخودي چه فايده؟ كه براي هدايتشان و انسان شدنشان صد و بيست و چهار هزار پيغمبر بفرستي و همه را شكنجه و بكشند و به حرف هيچكدامشان هم گوش ندهند و هفتاد فرستادهي عزيز و گراميت را به فاصله صبح كاذب تا صبح صادق به قتل رسانند و بعد هم بروند پشت پاچال دكانشان راحت بنشينند و مشغول كثافتكاريشان؟ باز قيامت و ترازو و بهشت و جهنم و آن همه گرفتاريها آخر فايدهي اين همه زمين و آسمانهاي گله گشاد و اين همه آدمهاي گله گشادتر چيست؟ يك زمين و آسمان مختصر، چهار تا آدم حسابي!
بيخودي نيست كه در تمام قصههاي خلقت دنيا، از اساطير يوناني گرفته تا مذاهب سامي و فرهنگهاي هندي و چيني و ... چه ميگويم؟ حتي افسانههاي ديني اقوام بدوي استراليايي وسياهان وحشي آفريقايي و سرخ پوستان آمريكايي نيز هم، آنچه مشترك است "پشيماني خدا" از آفرينش پس از آنكه فرزندان آدم بر روي زمين به راه افتادند و تاريخ را آغاز كردند!
"دکتر شريعتي"
سينهام زاتش دل در غم جانانه بسوخت آتشي بود در اين خانه كه كاشانه بسوخت
تنم از واسطهي دوري دلبر بگداخت جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
هر كه زنجير سر زلف پري رويي ديد دل سودا زدهاش بر من ديوانه بسوخت
سوز دل بين كه ز بس آتش اشكم، دل شمع دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
«حافظ»
و هنگاميكه موسي به ميعادگاه آمد و پروردگارش با او سخن گفت، عرض كرد:« پروردگارا! خودت را به من نشان ده، تا تو را ببينم.» گفت:« هرگز مرا نخواهي ديد ولي به كوه بنگر، اگر در جاي خود ثابت ماند مرا خواهي ديد» اما هنگاميكه پروردگارش بر كوه جلوه كرد، ان را همسان خاك قرار داد و موسي مدهوش به زمين افتاد و هنگاميكه به هوش آمد گفت خداوندا منزهي از اينكه با چشم ديده شوي
«سورهي اعراف – آيه 143»
خدا پوسيدم ازين وضع. كمكم كن... چكار كنم خدا جون؟ كاش ميشد صداي تو رو بشنوم. كاش ميشد تو من رو نوازشم كني، دست به سرم بكشي، بغلم كني، بوسم كني. منم مثل يه بچهي كوچولو خودمو برات لوس ميكردم و برات ناز ميكردم. عين وقتي كه يه مادر بچهاش رو نوازش ميكنه...
چرا؟ آخه چرا ما نميتونيم تو رو ببينيم؟ چرا نميشه صداتو بشنوم؟ مگه تو چقدر قشنگي كه وقتي به يه كوه نگاه كردي، اون كوه از هم متلاشي شد. (سورهي اعراف – آيه 143). حيف نيست اين همه آدماي زشت و گناه كار رو ببينيم اما تو رو نبينيم؟ حيف نيست اين همه صداي ديمبالا ديمبو بشنويم اما صداي تو رو نشنويم؟ من كه نميفهمم چه دليلي در اين كارت هست!!!
نميشه من رو بياري پيش خودت؟ آخه دلم برات تنگ شده. ميدوني چند وقته كه ازت دورم؟ تقريبا 18 سال ميشه. از تاريخ 12/2/1369 من رو از خودت جدا كردي و به اين سرزمين آوردي. چه روز بدي بود اون روز. نميدونم چرا اين كار رو كردي؟ اما ميدونم كه دليلش اين نبوده كه به خاطر گناه حضرت آدم من رو به اینجا فرستادي. شايد داري ما رو غربال ميكني! ميخواي كه خوبا رو از بدا جدا كني. به خاطر همينه كه همه رو فرستادي رو زمين تا امتحانمون كني. تو فكر ميكني كه من چطور بندهاي برات بودم؟ من فكر ميكنم كه جزء اونايي هستم كه از تو غربالت افتادم بيرون. جزء دونههاي ريز و بي كارآمد. كمكم ميكني؟... كمكم ميكني تا بتونم دوباره برگردم به غربالت و با يه دونهي ديگه قاتي بشم، و بشيم يه دونهي بزرگ كه ديگه از تو غربالت نيافتم و تو دستات باقي بمونم و يه روز بيام و بغلت كنم... . آخه خيلي دلم برات تنگ شده. كلي حرف باهات دارم. كمكم ميكني خداجون؟...
«محمد/زمستان 86»
اي فزرند آدم، من بي نيازي هستم كه نيازمند نميشوم. مرا در آنچه به تو امر كردهام اطاعت كن تا تو را آنچنان بينياز كنم كه نيازمند نشوي.
اي فرزند آدم، من زندهاي هستم كه نميميرم. مرا در آنچه به تو امر كردهام اطاعت كن، تا تو را زندگياي بخشم كه نميري.
اي فرزند آدم، من به هر چيز بگويم باش، ميشود. مرا در آنچه به تو امر كردهام اطاعت كن، تا تو را چنان قرار دهم كه به هر چه بگويي باش بشود.
«عدة الداعع – ابن فهد حلي»
در اين بخش يك سري نيايشهايي رو از كتاب نيايش دكتر شريعتي براتون مينويسم.
خدايا:
به سارتر بگو كه اگر ملاك خير را هم خود من – آنچنان كه ميخواهم – ميسازم، پس نيت خير – كه او ملاك اخلاق ميگيرد- چيست؟
به ماترياليستها بگو كه انسان درختي كه، ناخودآگاه، در طبيعت، تاريخ و جامعه ميرويد نيست.
به مذهبيها بفهمان كه: آدم از خاك است، بگو كه: يك پديدهي مادي نيز به همان اندازه خدا را معني ميكند كه يك پديدهي غيبي؛ در دنيا همان اندازه خدا وجود دارد كه در آخرت. و مذهب،اگر پيش از مرگ، به كار نيايد پس از مرگ به هيچ كار نخواهد آمد.
"شريعتي"
در عشقي كشيدهام كه مپرس زهر هجري چشيدهام كه مپرس
گشتهام در جهان و آخر كار دلبري برگزيدهام كه مپرس
آنچنان در هواي خاك درش ميرود آب ديدهام كه مپرس
من به گوش خود زدهانش دوش سخناني شنيدهام كه مپرس
سوي من لب چه ميگزي كه مگوي لب لعلي گزيدهام كه مپرس
بي تو در كلبهي گدايي خويش رنجهايي كشيدهام كه مپرس
همچو حافظ غريب در ره عشق به مقامي رسيدهام كه مپرس
"حافظ"
روح خداوند خدا در جانم، امانت او بر پشتم، قلمش در دستم و حكمت نامها، دانش ودا بر لوح دلم؛ كائنات در برابرم به ركوع، ملائك در پيش پايم به سجود و من در ملكوت خداوند، آزاد و بر كنارهي درياي اسكيس... سايهي فره اهورائي بر بالاي سرم افراشته و بالهاي نرم جبريل در زير پايم به مهر گسترده.
اما چه رنجي است لذتها را تنها بردن و چه زشت است زيبائيها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهندهاي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سختتر از كوير است. در بهار، هر نسيمي كه خود را بر چهرهات ميزند ياد تنهايي را در سرت بيدار ميكند. هر گل سرخي بر دلت داغ آتشي است. در آن روزها كه آفتاب و باران بهم در ميآميزند، در آن شبهاي كوير كه از آسمان ستاره ميبارد و دشت دعوتي را با دل تو تكرار ميكند، در سينهي دشتي افق خونين را مينگري و مسافري تنها از پنجرهي كوپهي قطارش سال نو را در گريبان سپيده تحويل ميكند، بيشتر از همه وقت، دشوارتر از همهجا احساس ميكنيم كه در اين مثنوي بزرگ طبيعت مصراعي ناتماميم، بودنمان انتظار يك بيت شدن!...
اين است كه تنها خوشبخت بودن، خوشبختياي رنجزا است، نيمه تمام است كه تنها بودن، بودني به نيمه است و من براي نخستين بار و براي آخرين بار در هستيام رنج تنهايي را احساس كردم. بي كسي بهشت را در چشمم كوير مينمود. جز اين هنگام تنهايي پناهگاه مأنوس من در گريختن از تنها شد، جزيرهي آرام و راستين من در اين درياي سامساراي هول و نمود و ناپايداري و غرق بود، خلوت خوبم در ازدحام بد جمعيت، آزادي نفسم در خفقان نفوس، رنجم از آن پس ديگر نه تنهايي، جدايي بود و بيتابيام نه هرگز بي كسي، بي اويي شد.
"دکتر علی شريعتي"
ديشب وقتي كتاب هبوط در كوير –دكتر شريعتي- رو ميخوندم، فهميدم كه زندگي چقدر زيبايه و ما انسانها هستيم كه اون رو كثيف كرديم. اين همه محدوديت كه در اطراف ماست، همه رو خودمون آفريديم و خدا اينا رو براي ما درست نكرده. ما براي خودمون قانون ساختيم كه مثلا بهتر زندگي كنيم. اما غافل از اينكه نميدونيم اين قانونها ما رو در يه چارچوب حبس كرده. اگه واقعا همهي آدما معنا اصلي انسان بودن رو ميدونستن و ميفهميدن كه چه موجودات عظيمي هستن و ميتونستن درك كنن كه جانشين خدا بودن در زمين يعني چه و داوطلب شدن از بين همه كائنات و تمام ذرات هستي يعني چه، الان ديگه نياز به هيچ قانون نداشتيم كه ما چطور زندگي كنيم و براي فلان خلافي كه از ما سر ميزنه چقدر حد بديم و چه مجازاتي بشيم. اون وقت ديگه خلاف معنايي نداشت. همه يك رنگ بودن، به رنگ خدا. و همه در صلح زندگي ميكردن. هيچكس نبود كه براي كسي مشكلي درست كنه. اون وقت دنيا ميشد بهشت. نه بهشتي كه رودهاش از شيرو عسل باشه و زنهاي زيبا در اون عشوه بيان و غلامان آماده به خدمت در خدمتت باشن و دنيايي باشه پر از بي عاري و بي كاري و ... . نه اونوقت اينجا يه بهشتي ميشد كه رودهاش پر بود از آبهاي زلال كه ضايعات كارخانهها در اون جاري نبود. بهشتي كه در زندگي هر نفر يه زن وجود داشت كه براش از هزاران حوري زيباتر و عزيزتر بود. بهشتي كه هر كس ميتونست كار مورد علاقش رو انتخاب كنه و براحتي اون كار رو براي خودش تا آخر عمر ادامه بده و ديگه بي عار نباشه. اونوقت زمين يه مدينهي فاضله بود كه بدي در اون جايي نداشت.
محمد/زمستان ۸۶
رودها در جاري شدن و علفها در سبز شدن معنا پيدا ميكنند...
كوهها با قلهها و درياها با موجها زنگي پيدا ميكنند...
و انسانها... همه انسان با عشق، فقط با عشق...
پس خدايا بر من رحم كن. بر من كه ميدانم ناتوانم رحم كن...
باشد كه خانهاي نداشته باشم...
باشد كه لباس فاخري نداشته باشم...
باشد كه دست و پايي نداشته باشم...
اما نباشد... هرگز نباشد كه در قلبم عشق نباشد.
«آمين»
همه آدما عاشق هستن. عشق رو نميشه انكار كرد. عشق در ذات بشر هست. فرق نداره كه چه عشقي باشه، مهم اينه كه انسان با عشق معني ميگيره. عشق به خدا، عشق به مادر، عشق به پدر، عشق به فرزند، عشق به معشوق، يا حتي عشق به پول و قدرت و لذت... . همهي اينا عشقن. اما آدما بايد بتونن كه خودشون رو از چيزاي كوچيك به اهداف بزرگ و عشق عالي برسونن. هميشه عاشق باش.
محمد/زمستان ۸۶
الهي همه عمر خود بر باد كرديم و بر تن خود بيداد كرديم و شيطان لعين شاد كرديم و بود و نبود ما يكسان، از غم ما را شادي رسان.
سلام اسم من محمد هست و من 18 سال دارم. و سعي دارم در اين وبلاگ مطالب جديدي قرار بدم تا شايد براي عدهاي مفيد باشه.

