همه آدما اون چیزی هستن که فکر می کنن.آینده ی ما در دست ماست و با افکار ما ساخته می شن. اون چیزی که ما الان داریم درونش زندگی می کنیم، چیزیه که قبلاخواسته یا ناخواسته، با علم یا بدون علم، بهش فکر می کردیم. همه می تونن آیندشون رو پیش بینی کنن و این فقط با مدیریت و کنترل ذهن اتفاق می افته. ما میتونیم به همه آرزوهامون برسیم، اگر فقط بدونیم که باید درست به اونا فکر کنیم و دلمون رو از غیر اون خالی کنیم و آرزوهامون رو باور کنیم. این یه راز هست که سالها دست به دست می گشته و الان هم در اختیار ما قرار داره. ما باید یادبگیریم که درست به اونچه که می خوایم فکر کنیم و ذهنمون رو از افکار منفی و چیزایی که دوست نداریم خالی کنیم تا در عین باور کردن آرزوهامون، بهشون برسیم.
محمد/بهار 87
خدایا:
کافر کیست؟ مسلمان کیست؟ شیعه کیست؟ سنی کیست؟ مرزهای درست هر کدام، کدام است؟
من آرزو می کنم که روزی سطح شعور و شناخت مذهبی، در این تنها کشور شیعه جهان، یه جایی برسد که سخنگوی رسمی مذهب ما فاطمه را آنچنان که سلیمان کتانی –طبیب مسیحی- شناسانده است، و علی را آنچنان که دکتر جورج جرداق –طبیب مسیحی- توصیف می کند و اهل بیت را آنچنان که ماسینیون کاتولیک تحقیق کرده است و ابوذر غفاری را آنچنان که جودة السحار نوشته است و حتی قرآن را آنچنان که بلاشر –کشیش رسمی کلیسا- ترجمه نموده است و پیغمبر ما را آنچنان که ردنسن –محقق یهودی- می بیند، بفهمد و ملت شیعه و محبان اهل بیت و متولیان رسمی ولایت و مدعیان مذهب حقه جعفری روزی بتوانند به ترجمه آثار این کفار رسمی توفیق یابند، و آنگاه اینها که حسین –حامل پرچم سرخ تاریخ- و وارث تنهای آدم و مجسمه زنده و جاودان اعجاز انسانیت –را عاجز و نالانی نشان می دهند که- در لحظه مرگ از دژخیم، به زاری و ترحم، آب خوردن التماس می کند!...
اینها که علی –مظهر شرف انسانی و رب النوع شهامت و حریت را- که زبانش در گفتن حق، همچون شمشیر در کوبیدن ناحق، شهره ی تاریخ است عنصر سست و جان ترس و شخصیت لرزانی معرفی می کنند که از ترس جان، با رژیم ظلم بیعت می کند و از ترس جان، غاصب را خلیفه رسمی پیغمبر می خواند و از ترس جان، به امام کذاب اقتدا می کند و از ترس جان، عضو شورای نامشروع می شود و از ترس جان، مقام امت خویش را –که همچون مقام نبوت پیغمبر، به نصب الهی است- به رأی و شور میگذارد و از ترس جان، دیگری را در مقامی که خدا باید معین کند، به رسمیت می شناسد.
اینها که فاطمه را –زنی که به تصریح شخص پیغمبر: یکی از چهار زن ممتاز تاریخ بشر است، که پیشوای همه زنان عالم است، زنی که شخص پیغمبر، دستش را به حرمت می بوسد، زنی که همسر و همدل علی بزرگ است، دختر پیغمبر بزرگ خداست، که حسین را پرورده و زینب را...- زن نالان و گریانی نشان می دهند که فقط آه می کشد و نفرین می کند، و ناله از درد پهلویش و شکایت از قطعه زمینی که دولت از او گرفته است!
اینان که زینب را، زنی که وقتی حسین به سوی شهادت هجرت می کند و انقلاب شگفت خویش را تصمیم میگیرد، شویش را طلاق می گوید! تا برای اسارت در راه جهاد، آزاد باشد، او که هر شهیدی از خاندانش بر خاک می افتد، همچون بازی پریشان، از خیمه بیرون می پرید و شیون کنان بر سرش می نشست و به درد می نالید و بر او مرثیه می گفت، هنگامی که دو فرزند خویش –که آنان را نیز به قربانگاه آورده بود- به خاک افتادند، باز همه ی چشمها به خیمه زینب دوخته شد، اما خیمه اینبار ساکت ماند. حتی صدای پای اشکی بر گونه برنخاست! زینب را –که در زنجیر اسارت، و در بازگشت از قتلگاه همه خاندانش، فریادهای علی وارش بر سر شهرهای دژخیمان و کاخهای جلادان، هنوز در گوش تاریخ طنین افکن است و زمین را در زیر پای ستمکاران می لرزاند- زنی نوحه گر میشناسانند بر مرگ برادر، و دگر هیچ! و اینها، که پرچمدار انقلاب کربلا را –که از یادش حماسه می جوشد و چهره اش مروت و مردانگی را تفسیر می کند- قهرمان پارتی های زنانه کرده اند و سمبل سفره های ابلهانه!
اینها شیعه هستند، شیعه علی، تنها پیروان اهل بیت، تنها ملتی که حق را تشخیص داده اند و چهره پرشکوه علی را و عظمتهای خاندان علی را –که همسایه سنت است و سرچشمه راستین و نخستین حقیقت- یافته اند؟
و دکتر بنت الشاطی، استاد دانشگاه و نویسنده توانایی، که قلمش و عمرش همه در خدمت زنان اهل بیت، که می گفت: «من در این خانه زندگی می کنم»، سنی است؟
وبلاشرکه روحانی رسمی مسیحیت بود و چهل سال در تحقیق و ترجمه قرآن رنج برد و بر روی آیات کور شد، و ماسینیون که دریایی از دانش بود 27 سال تمام در زندگی سلمان، نخستین بنیانگذار تاریخ شیعه در ایران، غرق شد و تمام عمر را به تحقیق و جمع همه اطلاعات موجود در طول تاریخ و در همه اسناد و آثار و مآخذ عربی و فارسی و ترکی و لاتین و حتی مغولی، راجع به زندگی و شخصیت حضرت فاطمه پس از مرگش درتاریخ ملتها، پرداخت و هرگاه از فاطمه، از عرفان اسلامی و از سلمان سخن می گفت، سراپا مشتعل می شد، کافر؟
خدایا:
به من بگو، تو خود چگونه می بینی؟ چگونه قضاوت می کنی؟ آیا عشق ورزیدن به اسمها تشیع است یا شناختن مسمی ها؟
شریعتی
چه قدر سخته... چه قدر سخته که به خاطر بعضی چیزا بخوای از یکی که خیلی دوسش داری بگذری. سختترین کار تو دنیا اینه که مجبور باشی از کسی که خیلی دوسش داری بگذری و دیگه بهش فکر نکنی. سخته دل کندن از بعضی چیزا. به نظر من این دنیا اصلا ارزش دلبستن نداره. نه خودش، نه این چیزایی که توش هستن. آدم باید سعی کنه که آزاد زندگی کنه. خودش رو اسیر چیزای پوچ نکنه. اما بعضی وقتا هم یه چیزایی تو این کره ی خاکی پیدا میشه که نمیشه ساده از کنارش گذشت، یه چیزایی، یه کسایی... . ما باید مواظب باشیم. باید همیشه زرنگ باشیم و بتونیم درست از فرصتایی که برامون پیش آمده استفاده کنیم. باید عاقلانه تصمیم گرفت، نه از روی هوس و کورکورانه. خیلی ها می گن که عشق برتر از عقل هست و این دوتا با هم در تضاد هستن. اما من می گم که عقل از همه چیز برتر هست، حتی از عشق. عقل و عشق باهم در تضاد نیستن. آدم باید عاقلانه عاشق بشه و گرنه ممکن هست که بعد از مدتی اون عشق که با بی فکری وارد ذهن شده، تبدیل به نفرت بشه و به پوچی برسه. عشق رو میشه دو جور تعریف کرد؛ یکی علاقه شدید قلبی و گاهی هم عادت شدید قلبی. نوع اولش خوبه اگه که بتونیم درست تعبیرش کنیم. اما اگه به جای علاقه، عادت جانشین شده باشه، اون وقت دیگه نمیشه اسم عشق رو روی این عادت گذاشت. اینطوری ما معتاد هم شدیم، نه عاشق هم. چیزی که الان اکثرا گرفتارش شدن، عادت به جای علاقه. به همین خاطر ما باید مراقب باشیم که سریع به همه چیز دل نبندیم و عاقلانه تصمیم بگیریم. باید عاقلانه تصمیم گرفت قبل از اینکه دیر شده باشه. قبل از اینکه معتاد شده باشی. همیشه و همه جا از عقلت کمک بگیر نه چیز دیگه و سریع به چیزی دل نبند.سعی کن عاقلانه بهش فکر کنی و با چشمای باز.
محمد/بهار 87
من به بزرگواری و بخشایش خدا امیدوار بودم اما از این نصیحتگران حرفه ای که خود را برای خدا لوس می کنند و فکر می کنند از مقربان درگاه الهی اند می ترسیدم. خدا می داند که این حرفه ایها بیشتر ترسوهای طماعی هستند که از ترس گرز آتشین و مار غاشیه و ملک عذاب و یا به هوس شکم و زیر شکم و شکمچرانی های بهشت و جوی شیر و عسل و سایه های طوبی و دختران سیه چشم نارپستان و پسر بچگان خوشگل و آماده اینکاره شده اند. از اینها باید ترسید. اینهایند که به حرف آدم آسمان جل بی کس و کاری که در همه ی آسمانها جز یک ستاره و در همه ی زمینها جز یک مشت گل هیچ ندارد گوش نمی دهند، کاری ندارند که چه می خواهم؟ حرفم چیست؟ دردم چیست؟ نیازم چیست؟ چه آرزویی دارم؟ چه وضعی دارم؟ چه حالی دارم؟ چه روزگاری؟ چه سرگذشتی، سرنوشتی دارم؟ این آدمها مقرراتی تاریخ، کارمندان جزء نظم پرست، اخلاقیون یکنواخت کله قندی... چه بگویم؟ اینها همان نان به نرخ روزخورها و قوی پرستهایی اند که "پرومته" را به زنجیر بستند و از دور و برش کنار رفتند که "زئوس" دلخور نشود. آخرش هم دیدیم زئوس، "هرکول" مرد را که آن کرکس جگرخوار را به تیر زد بر همه این متملقان ترسوی زبون ریاکار ترجیح داد تا یکبار دیگر ثابت کند که خدا آدمهای ذلیل و طماع و ترسو و چاپلوس را دوست ندارد. خدا دوستدار آشناست، عارف عاشق می خواهد نه مشتری بهشت...
"دکتر علی شریعتی"
برای کودکان سوگند باید خورد
که روزی موج می زد بال می گسترد
چون دریا، درخت اینجا
مبارک دم نسیمی بود و پروازی و آوازی
فشانده گیسوان رودی
گشوده بازوان دشتی، چمنزاری و گلگشتی
شکوه کشتزاران و بنفشه جوکناران بود
خروش آن بود و های و هوی گله
غوغای جوانانی که شاد و خوش می افکندند درخت اینجا
سلام گرم مشتی مردمان نیک بخت اینجا
چه پیش آمد، چه پیش آمد، که آن گلهای خوبی ناگهان پژمرد؟!
محبت را و رحمت را مگر دستی شبی دزدید و با خود برد!
کجا باور کنند آن روزگاران را
برای کودکان سوگند باید خورد.
فریدون مشیری
سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز یک جشن ملی است که هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده ایم...
نوروز که قرنهای دراز است بر همه ی جشنهای جهان فخر می فروشد, از آن رو هست که یک قرارداد مصنوعی اجتماعی یا یک جشن تحمیلی سیاسی نیست, جشن جهان است و روز شادمانی زمین, آسمان و آفتاب و جوش شکفتنها و شور زادنها و سرشار از هیجان هر آغاز.
نوروز تجدید خاطره ی بزرگی است؛ خاطره ی خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال, این فرزند فراموشکار که, سر گرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده ی خود, مادر خویش را از یاد می برد, با یادآوری های وسوسه آمیز نوروز, به دامن وی بازمی گردد و با او, این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد. فرزند در دامن مادر, خودر را باز می یابد و مادر در کنار فرزند, چهره اش از شادی می شکفد, اشک شوق می بارد, فریادهای شادی می کشد, جوان می شود, حیات دوباره می گیرد و با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود.
نوروز تنها, فرصتی برای آسایش, تفریح و خوش گذرانی نیست؛ نیاز ضروری جامعه, خوراک حیاتی یک ملت نیز هست. دنیایی که بر تغییر و تحول, گسیختن و زایل شدن, در هم ریختن و از دست رفتن بنا شده است؛ جایی که در آن, آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار, تنها تغییر است و ناپایداری, چه چیز می تواند ملتی را, جامعه ای را, در برابر ارابه ی بی رحم زمان- که بر همه چیز می گذرد و له می کند و می رود- از زوال مصون دارد؟
نوروز همه وقت عزیز است؛ در چشم مغان, در چشم موبدان, در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان. همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش, از آن سخن گفته اند. حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته اند: «نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز, خلقت جهان پایان گرفت و از این روست که نخستین روز فروردین را هورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند»...
و ما در این لحظه, در این نخستین لحظات آغاز آفرینش, نخستین روز خلقت, روز اورمزد, آتش اهورایی نوروز را باز برمی افروزیم و در عمق وجدان خویش, به پایمردی خیال, از صحرای سیاه و مرگ زده ی قرون تهی می گذریم و در همه ی نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما برپا می شده است, با همه ی زنان و مردانی که خون آنان در رگهایمان می دود, شرکت می کنیم و بدین گونه, «بودن خویش» را, به عنوان یک ملت, در تندباد ریشه برانداز زمانها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و «خالی از خویش», برده ی رام و طعمه ی زدوده از «شخصیت» این غرب غارتگر کرده است, در این میعادگاهی که همه ی نسلهای تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند, با آنان پیمان می بندیم و «امانت عشق» را از آنان به ودیعه می گیریم که «هرگز نمیریم» و «دوام راستین» خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری, ریشه در عمق فرهنگی سرشار از غنا و قداست و جلال دارد و بر پایه ی اصالت خویش, در رهگذر تاریخ ایستاده است, بر صحیفه عالم ثبت می کنیم.
«شریعتی»
سلام. ببخشید که من دیر مطالبم رو UP می کنم, آخه امسال کنکور دارم و در دوران طلایی به سر می برم. شاید تا تیر ماه که کنکورم رو دادم همینطور دیر به دیر UP شدم. از همه عذر خواهم.
يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبراليل و النهار
يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الي احسن الحال
حلول سال نو و بهار پرطراوت را كه نشانه قدرت لايزال الهي و تجديد حيات طبيعت مي باشد رابه تمامي عزيزان تبريك و تهنيت عرض نموده و سالي سرشار از بركت و معنويت را ازدرگاه خداوند متعال و سبحان براي شماعزيزان مسئلت مي نمايم.

