سخت ترین کار توی دنیا خداحافظی کردن هست. اون لحظه که می ری پیش عزیزترین فرد توی زندگیت و میخوای ازش خداحافظی کنی، برای مدتهای طولانی. وقتی که با یه دوست که از همه بیشتر دوسش داری و از همه به تو نزدیکتره، وقتی که با یه دوست که هر روز پیشت هست و اگر یه لحظه نبینیش طاقت نمیاری و دلت براش تنگ میشه، وقتی که بخوای با این دوست خداحافظی کنی خیلی سخته. من توی دنیا یه دوست خیلی خیلی خوب دارم. یکی که بهم خیلی کمک کرده، توی لحظه لحظه ی زندگیم. امروز رفتم پیشش و ازش خداحافظی کردم. خیلی برام سخت بود. اونو بغل کردم و توی بغلش کلی گریه کردم. اینقدر که اشک اونم در آمد. تا به حال اینقدر برام انجام دادن کاری سخت نبوده. ما قراره که توی همین روزا اسباب کشی کنیم و از شهرستان خودمون به مشهد بریم. برای همین امروز رفتم پیش بهترین دوستم، وحید و ازش خداحافظی کردم. خیلی برام سخت بود. کلی اشک ریختیم. وقتی که به گذشته ها و خاطرات خوش اون موقع فکر می کردم و به اینکه دیگه دارم از پیش این دوستم می رم خیلی بهم سخت گذشت. وقتی که من اگه یه روز وحید رو نمی دیدم دلم براش تنگ می شد و حالا دارم به این فکر می کنم که الان دیگه فقط حداکثر می تونم اونو هفته ای یه بار ببینم، خیلی بهم سخت گذشت. لحظه خداحافظی با عزیزترین کست خیلی سخت هست. دل کندن از یه نفر که عاشقانه دوستش داری، دل کندن از یکی که واقعا دوستش داری خیلی مشکل هست. دل کندن از یه دوست، از یه برادر، از یه هم زبون...
شاید خیلیا این لحظه رو تجربه کرده باشن. شاید هم خیلیا تجربه ای در این زمینه ندارن. و من برای گروه دوم دعا می کنم که هرگز این لحظه رو تجربه نکنن...
بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه می بینم
بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو، کوهها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو، زمین در قبرستان پلید و غبارآلودی است که مرا در خود به کینه می فشرد.
ابر کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و برگردنم افکنده اند و سرش در چنگ خلیفه ای است که در پس این کوهها شب و روز در کمین من است.
بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد.
بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو، سپیده هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است.
بی تو، نسیم هر لحظه رنجهای خفته را در سرم بیدار می کند
بی تو، من با بهار می میرم
بی تو، من در عطر یاس ها می گیرم
بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج "هنوز بودن" را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو، من با هر برگ پاییزی می افتم
بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم.
"دکتر علی شریعتی"
با تو، همه رنگهای این سرزمین را آشنا می بینم
با تو، همه رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کنند
با تو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
با تو، کوهها حامیان وفادار خاندان من اند
با تو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
ابر حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند
و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوهها همسایه ی ما است در دست خویش دارد.
با تو، دریا با من مهربانی می کند
با تو، سپیده هر صبح بر گونه ام بوسه می زند
با تو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می کند
با تو، من با بهار می رویم
با تو، من در عطر یاس ها پخش می شوم
با تو، من در شیره ی هر نبات می جوشم
با تو، من در هر شکوفه می شکفم
با تو، من در طلوع لبخند می زنم، در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم مرغان می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه می کنم.
با تو، من در روح طبیعت پنهانم، در رگ جاریم، در نبض
با تو، من بودن را، زندگی را، شوق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم.
"دکتر علی شریعتی"
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد. یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت می خواست تا او را از کار بازنشسته کنند. صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد. سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت می کرد، از او خواست تا به عنوان آخرین کار، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد. نجار در حالت رودربایستی، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود. برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و با بی دقتی، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت، کار را تمام کرد. او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد. زمان تحویل کلید، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری! نجار یکه خورد و بسیار شرمنده شد. در واقع اگر او می دانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد. یعنی کار را به صورت دیگری پیش می برد.
این داستان ماست. ما زندگیمان را می سازیم. هر روز می گذرد. گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که می سازیم نداریم، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه می فهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم. اگر چنین تصوری داشته باشید، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود می کنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست. شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده می شود. یک تخته در آن جای می گیرد و یک دیوار برپا می شود. مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.
تو را دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی مه نمی زیستم دوست دارم.
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می شود
و برای نخستین گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم.
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم
بی تو جز گستره ای بی کرانه نمی بینم
میان کذشته و امروز.
از جدار آیینه ی خویش گذشتن نتوانستم
می بایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می برند.
تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانگی ای که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمب دارم
می اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که به من می تابی هنگامی که به خود مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشه زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدم
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز
روزی دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری است.
روزی که دیگر در خانه هایشان را نمی بندند قفل افسانه است و قلب برای زندگی بس...
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرین حرف به دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف زندگی است تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جستوجوی قیافه نبرم.
روزی که هر لب ترانه ای است تا کمترین سرود بوسه باشد.
روزی که تو بیایی برای همیشه و مهربانی با زیبایی یکسان شود.
روزی که ما برای کبوترهایمان دانه بریزیم...
و من آن روز را انتظار می کشم حتی اگر روزی دیگر نباشم...
برای هر کس 3 راه در زندگی هست:
راه اول از اندیشه می گذرد، این والاترین راه است.
راه دوم از تقلید می گذرد، این آسانترین راه است.
راه سوم از تجربه می گذرد، این تلخترین راه است.
سلام. دیشب یه آهنگ اجتماعی از بی باک دانلود کردم که یه تکه به مستند بی سرو ته که یه مدت از شبکه3 پخش می شد و اسمش بود شوک اعتراض میکنه. موندم که چرا عده ای گوش شنیدن حقایق رو ندارن؟!!! همینه دیگه، وقتیکه می بینن چند نفر بلند شدن و از دردای جامعه و مردم میخونن و حقایق رو بازگو میکنن، اینا هم میخوان با جنگهای روانی ای که درست میکنن، مثلا اونارو سرکوب کنن. این درسته که بعضی از خواننده های رپ تو آهنگاشون بهم فحش می دن و الفاظ رکیک به کار میبرن. اما دلیل نمیشه که به خاطر چند نفر اسم همه رو زیر سوال برد. یه سوال از شما دارم. میخوام بدون کی تا به حال دیده که "یاس" تو آهنگاش به یه نفر فحش بده یا حتی یه کلمه زشت به کار ببره یا مثلا بیاد یه نفر رو دیس کنه؟! واقعا این ظلم هست در حق مردی که با تمام وجود داره از تاریخ میهنش میخونه و برای مردم میخونه که بیان یه تکه هایی از آهنگای "یاس" رو پخش کنن و کارای اونم زیره سوال ببرن. یا خیلیهای دیگه مثل "یاس". خداییش وقتی آهنگای "یاس" رو گوش میکنی و می بینی که چطور با سوز دل میخونه و چقدر با انرژی برای مردم ایران و تاریخ ایران فریاد میزنه، کلی حال میکنی. به جایه اینکه بیان به وجود چنین افراد باغیرتی افتخار کنن که اینطور دارن با یه سبک جدید آهنگ –که تو تمام دنیا طرافدارای زیادی داره- اسم ایران و تاریخ میهن عزیزمون رو زنده میکنن و به گوش همه عالم میرسونن، میان از تلویزیون مستند پخش میکنن و کارای این افراد رو زیر سوال میبرن! من خودمم مخالف بعضی ازین چرت و پرتا هستم که عده ای دارن به سبک رپ میخونن. اما نمیشه که به خاطر یه تعداد کم همه رپرها رو معتاد و گناهکار و خراب خوند که. ای کاش یه عده یاد میگرفتن که با چشم باز به اطراف نگاه کنن و مثل کبک سرشونو زیر برف نمی کردن و گوش شنیدن حقایقی که خودشون درست کردنو داشتن و میتونستن اون مغز نخودیشون رو یه ذره فراتر از یه سری اعتقادات ماوراء عصر حجری ببرن.
حالا خودمون رو زیاد ناراحت نکنیم. مطمئنا خواننده های رپ ما هم ساکت نمی شینن. شما هم بیاین به آهنگ شاخ که بی باک خونده گوش بدین و حالشو ببرین. اسم آهنگ بذار برم هست.
برای دانلود بهتره که روی لینک زیر راست کلیک کنین و save target as رو انتخاب کنید.
نظر یادتون نره خواهشا![]()
- اشخاصی که صبر میکنند تا اوضاع و شرایط عالی از راه برسد هرگز کاری را به انجام نمی رسانند. زمان مطلوب برای عمل همین حالاست.
- اگر میخواهی در زندگی موفق شوی، باید مطمئن باشی که حق انتخاب نداری. باید پشتت را به دیوار بچسبانی. اشخاصی که در دست به خطر زدن تردید میکنند و از آن احتراز می جویند –زیرا همه امکانات را در اختیار ندارند- هرگز به جایی نمیرسند. دلیلش ساده است. وقتی همه درهای خروج را به روی خود میبندی و پشتت را به دیوار می چسبانی، همه قدرتهای درونت را به تحریک وامیداری. با همه وجودت میخواهی چیزی به وقوع بپیوندد.
- آنچه بیشتر مردم –یا دست کم افراد ناموفق- از آن بی خبرند این است که زندگی دقیقا به ما همان چیزی را می دهد که میخواهیم. پس نخستین کاری که باید کرد این است که دقیقا آنچه را که میخواهی درخواست کنی. اگر تقاضای تو مبهم باشد، آنچه به دست می آوری همانقدر درهم و برهم خواهد بود. اگر حداقل را بخواهی، حداقل را به دست خواهی آورد...
- همه رویدادهای زندگیت آینه ای است که اندیشه هایت را باز می تاباند.
- زندگی دقیقا همان گونه است که تصویرش میکنیم. هر چیز که برایت پیش می آید، محصول اندیشه های توست. پس اگر می خواهی زندگیت را عوض کنی، باید از عوض کردن اندیشه هایت آغاز کنی.
- شاهکارهای بزرگ فقط توسط کسانی آفریده شده اند که به قدرت ذهن ایمان داشته اند.
- تا زمانی که معتقد نباشی آن را به دست می آوری، به همان شکل باقی خواهد ماند.
- راز هر هدف این است که هم جاه طلبانه باشد، هم قابل دسترس.
"حکایت دولت و فرزانگی (مارک فیشر)"

