تبليغاتX
::..☼ هبوط در کویر ☼..::
::..☼ هبوط در کویر ☼..::
♥دوستی یک حادثه است و جدایی یک قانون! بیایید حادثه ساز و قانون شکن باشیم ♥دکتر شریعتی♥

«جاهلیت جدید»، سیاهتر و وحشی تر و سنگینتر از «جاهلیت قدیم»، و دشمن اکنون هوشیارتر و چیره تر و پخته تر از پیش، و در میان مردم آگاه، تجربه ها همه تلخ و ثمره همه قیامها، شکست و شهادت!

...ناگهان جرقه ای در ظلمت، انفجاری در سکوت! سیمای تابناک «شهیدی که زنده بر خاک گام بر می دارد»، از اعماق سیاهی ها، از انبوه تباهی ها! چهره روشن و نیرومند یک «امید»، در شب ظلمانی «یأس»!

باز از خانه خاموش و غمزده فاطمه –این خانه کوچکی که از همه تاریخ بزرگتر است- مردی بیرون آمد: خشمگین و مصمم، و در هیأتی که گویی بر سر همه قصرهای قساوت و پایگاههای قدرت، آهنگ یورش دارد، و گویی قله کوهی است که آتشفشانی بیتاب را در دل خود به بند کشیده است و یا تندبادی است که خداوند بر این قوم عاد فروفرستاده است و اکنون به وزیدن آغاز میکند!

مردی از خانه فاطمه بیرون آمده است! مدینه را مینگرد و مسجد پیامبر را! و مکه ابراهیم را، و کعبه به بند نمرود کشیده را، و اسلام را، و پیام محمد (ص) را، و کاخ سبز دمشق را و گرسنگان را و دربندکشیدگان را و ...

مردی از خانه فاطمه بیرون آمده است! بارسنگین همه این مسئولیتها بر دوش او سنگینی می کند. او وارث رنج بزرگ انسان است، تنها وارث آدم، تنها وارث ابراهیم و ... تنها وارث محمد! و...

مردی تنها!

اما، نه! دوشادوش او، زنی نیز از خانه فاطمه بیرون آمده است! گام به گام او، نیمی از بار سنگین رسالت برادر را او بر دوش خود گرفته است!

مردی از خانه فاطمه بیرون آمده است! تنها و بی کس، با دست خالی، یک تنه بر روزگار وحشت و ظلمت و آهن یورش برده است. جز «مرگ» سلاحی ندارد! اما او، فرزند خانواده ای است که «هنر خوب مردن» را، در مکتب حیات، خوب آمیخته است.

در این جهان، هیچ کس نیست که همچون او، بداند که: «چگونه باید مرد»؟ دانشی که دشمن نیرومند او –که بر جهان حکومت میراند- از آن محروم است، و این است که قهرمان تنها، به پیروزی خویش بر انبوه سپاه خصم، این چنین مطمئن است، و این چنین مصمم و بی تردید، به استقبال آمده است.

آموزگار بزرگ «شهادت» اکنون برخاسته است، تا به همه آنها که جهاد را تنها در «توانستن» میفهمند و به همه آنها که پیروزی بر خصم را تنها در «غلبه»، بیاموزد که: «شهادت»، نه یک «باختن»، که یک «انتخاب» است، انتخابی که در آن، مجاهد با قربانی کردن خویش، در آستانه معبد آزادی و محراب عشق، پیروز می شود.

و حسین، وارث آدم –که به بنی آدم «زیستن» داد- و وارث پیامبران بزرگ –که به انسان، «چگونه باید زیست» را آموختند- اکنون آمده است تا، در این روزگار، به فرزندان آدم، «چگونه باید مرد» را بیاموزد!

حسین آموخت که «مرگ سیاه»، سرنوشت شوم مردم زبونی است که به هر ننگی تن میدهند تا «زنده بمانند»؛ چه، کسانی که گستاخی آن را ندارند که «شهادت» را انتخاب کنند، «مرگ» آنان را انتخاب خواهد کرد!

"حسین وارث آدم" - دکتر علی شریعتی

اربعین تسلیت...




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 بهمن1387 توسط ღمحمدღ

بازم شعار همیشگیم: ویل اسمیت، همیشه عالی، همیشه قهرمان، همیشه به یادماندنی...

نام فیلم: Hancock (هانکوک)

کارگردان: Peter Berg

نویسنده: Vincent Ngo & Vince Gilligan

بازیگران:

Will Smith ------------------ John Hancock

Charlize Theron ------------- Mary Embrey

Jason Bateman --------------- Ray Embrey

 Jae Head ------------------- Aaron Embrey

سال: 2008

ژانر: اکشن

مدت: 92 دقیقه

درجه سنی:  PG-13

محوریت فیلم: / قهرمان / رابطه ی بین نژادی / قهرمان خرابکار /

"هانکوک" یک سوپر قهرمان هست که البته مانند مرد عنکبوتی و ...  نیست! چون هر وقت که قرار هست یک نفر را نجات دهد 10 مکان را خراب می کند! و به این دلیل در بین مردم چندان جای خوبی ندارد و مردم همیشه می گویند که: مگر ما چه کاری کردیم که باید این پسر رو تحمل کنیم!! . اما یک روز هانکوک جان یک روزنامه نگار به نام "ری امبری" را که در روی ریل قطار گیر کرده بود نجات می دهد و ری نیز هانکوک را به خانه اش دعوت می کند و با همسرش آشنا می کند و در این آشنایی خانوادگی ری به هانکوک می گوید که می تواند ذهنیت مردم را نسبت به وی تغییر دهد و...

(برایه خوندن ادامه داستان به قسمت "ادامه مطلب" بروید)



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه 25 بهمن1387 توسط ღمحمدღ

مرد كوهنوردي مي خواست بلندترين قله را فتح كند. بالاخره بعد از سالها آماده سازي خود، ماجراجو يي اش را آغاز كرد. اما از آنجايي كه آوازه ي فتح قله را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود. او شروع به بالا رفتن از قله كرد، اما دير وقت بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اينكه هوا تاريك تاريك شد. سياهي شب بر كوهها سايه افكنده بود وكوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود. همه جا تاريك بود. ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هيچ چيز نمي ديد. در حال بالا رفتن بود، فقط چند قدمي با قله فاصله داشت، كه پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد. در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناكي حس مي كرد جاذبه ي زمين او را در خود فرو مي برد. همچنان در حال سقوط بود... و در آن لحظات پر از وحشت، تمامي وقايع خوب و بد زندگي به ذهن او هجوم مي آورند. ناگهان درست در لحظه اي كه مرگ خود را نزديك مي ديد حس كرد طنابي كه به دور كمرش بسته شده، او را به شدت مي كِشد. ميان آسمان و زمين معلق بود... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينكه فرياد بزند:

خدايا كمكم كن ...

ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي خواهي؟

مرد گفت: خدايا نجاتم بده.

- آيا يقين داري كه مي توانم تو را نجات دهم؟

مرد گفت: بله باور دارم كه مي تواني

- پس طنابي را به كمرت بسته شده قطع كن ...!!!

لحظه اي در سكوت سپري شد و كوهنورد تصميم گرفت... با تمام توان اش طناب را بچسبد.

فرداي آن روز گروه نجات گزارش دادند كه جسد يخ زده كوهنوردي پيدا شده... در حالي كه از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محكم چسبيده بودند، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين...




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 بهمن1387 توسط ღمحمدღ

بهترین فرشته ها همین شیطان بود. مرد و مردانه ایستاد و گفت: «نه، سجده نمی کنم. تو را سجده می کنم اما این آدمک های کثیفی را که از "گل متعفن" ساخته ای، این موجود ضعیف و نکبتی را که برای شکم چرانیش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواری و آخرت و حق شناسی و محبت و همه چیز و همه کس را فراموش می کند، برای یک شکم انگور یا خرما یا گندم، گوسفندوار پوزه اش را به زمین فرو می برد و چشمش را بر آسمان و بر تو می بندد، سجده نمی کنم. این چرند بدچشم شکم چران پول دوست کاسبکار پست را سجده کنم؟ کسی را که به خاطر تو، برای نشان دادن ایمان و اخلاصش به تو، یک دسته گندم زرد و پوسیده را به قربانگاه می آورد؟ او را که به خاطر خوشگلی خواهرش حرف تو را زیر پا می گذارد، پدرش را لجن مال می کند؟ برادرش را می کشد...؟ نمی بینی اینها چه می کنند؟ زمین را و زمان را به چه کثافتی کشانده اند؟ مسیح و یحیی و زکریا و علی را بی رحمانه و ددمنشانه می کشند، تنها به علت آنکه "می توانند"، نه، تنها به علت آنکه "شخصیت بزرگ، روح بلند و انسان پرشکوه" تحملش برای "اشخاص حقیر، ارواح زبون و آدمکهای خوار و ذلیل " شکنجه آور است و احساس بودن آنها عقده های حقارت و پوچی را همچون ماران خوشه دار به خشم می آورد و دیواره جانشان را نیش می زند و از شدت درد دیوانه و هار می شوند و آنگاه با کشتن و سوختن و پوست کندن و شمع آجین کردن آنها که بودنشان برای این زبونان جرم است آرام می گیرند، لذت می برند و شفا می یابند و آنوقت سه میلیاردشان نوکر دو سه تا جانور خونخوار نامردی می شوند مثل نرون و چنگیز و تیمور و هلاکو و آشوربانی پال و خلیفه و قیصر و چومبه و متمدن هاش، استالین و هیلتر و نیکسون و هیث... همه بردگان رام و زبون فرعون یا قارون یا بلعم!»

آری، من از نورم، ذاتم از آتش پاک و زلال و بی دود است، من این لجن های مجسم پلید را سجده کنم؟...

«دکتر علی شریعتی»




نوشته شده در تاريخ یکشنبه 20 بهمن1387 توسط ღمحمدღ

این هفته می خوام یک فیلم واقعا معــــــــــــــــــــــرکه رو بهتون معرفی کنم که 100% همه باید اون رو ببینن. یک فیلم که بر اساس زندگی واقعی "کریس گاردنر" ساخته شده و نقش کریس رو "ویل اسمیت" بازی میکنه و واقعا این فیلم با بازی قشنگ ویل اسمیت دیدنی هست.

 ویل اسمیت، همیشه عالی، همیشه قهرمان، همیشه به یاد ماندنی...

نام فیلم: در جستجوی خوشبختی (The Pursuit Of Happyness)

کارگردان:   Gabriele Muccino

تهیه کنندگان:   Will Smith & Steve Tisch

فیلمنامه نویس:   Steven Conrad

بازیگران:   Will Smith – Jaden Smith – Thandie Newton – Brian Howe – James Karen

موسیقی:   Andre Guerra

فیلمبردار:   Phedon Papamichael

تاریخ انتشار:  15سپتامبر 2006 

زمان:   117 دقیقه

فیلم داستان واقعی کریس گاردنر سیاه پوست، خرده فروش اسکنر های پزشکی است که به همراه لیندا و پسر کوچکش کریستوفر زندگی بسیار سختی دارند.  وضع مالی کریس بسیار بد است. او که توانایی پرداخت اجاره خود را ندارد صاحبخانه‌اش بیرونش کرده و از این رو لیندا نیز او را ترک می‌کند.  کریس که هم باید پدر خوبی باشد و هم خرج کریستوفر را تامین کند دچار مشکل شده است.  کریس سعی می‌کند در شرکتی استخدام شود و از سویی باید کریستوفر را حفظ کند مبارزه سختی  برای زندگی کردن پیش روی کریس قرار دارد. . .

(برایه خوندن ادامه داستان به قسمت "ادامه مطلب" بروید)



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه 18 بهمن1387 توسط ღمحمدღ

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن اندکی بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد. فریاد زد: «خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟»

صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید. كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود. نجات دهندگان می گفتند:

"خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم." !!!




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 بهمن1387 توسط ღمحمدღ

آنجا دیگر هیچکس نبود، هیچکس! چقدر روح محتاج فرصتهایی است که در آن هیچکس نباشد! تنها در این حالت است که هیچ بودنی بودن تو را در قالب هیچ چگونگی ای مقید نمی دارد و این آزادی بی مرز و شورانگیزی است. یکنوع از سنگینی و جرم وجود به سبکی و تجرد ماهیت خویش بازگشتن است! تلقی ها و شناختن ها و فهمیدن های دیگران آدمی را شکل میدهد. همه می پندارند که هر کسی آنچنان فهمیده میشود که هست، اما نه، آنچنان که فهمیده میشود، هست. به عبارتی دیگر، هر کسی آنچنان است که احساش میکنند، نه آنچنان احساسش میکنند که هست. و من در اینجا، در آن خالی مطلق، آن سوی مرز عالم ماوراء، خود را چنان احساس کردم که دیگر هرگز تجدید آن برایم ممکن نیست از آن که همیشه دیگری است که مرا پدید می آورد. خود را مطلق یافتن! وجود را مطلق یافتن! هر دو یکی است.

 

 

«دکتر علی شریعتی»




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 14 بهمن1387 توسط ღمحمدღ

سلام. این هفته می خوام یکی از کارای خیلی قشنگ و عالی ای رو که دیدم بهتون معرفی کنم. البته فیلم یکم قدیمی هست ولی به دیدنش واقعا می ارزه. خیلی فیلم قشنگی هست. مخصوصا با بازی بسیار زیبای "چارلیز ترون" که می شه گفت از بهترین بازیگرای زن در هالیوود هست. بهتون توصیه می کنم که این فیلم رو ببینین.

نام فیلم: Sweet November (نوامبر شیرین)
کارگردان:

Pat O'Connor
بازیگران:

Keanu Reeves

Charlize Theron

Jason Isaacs

Greg Germann

Liam Aiken

محصول ۲۰۰۱

خلاصه داستان:

نلسون مسئول تبلیغات یک شرکت بزرگ است. در زندگی او تنها مطلبی که اهمیتی دارد پول است و کار او. روزی او به اجبار با سارا آشنا میشود. سارا ول کن او نمیشود و فقط از نلسون یک چیز میخواهد. اینکه یک ماه (ماه نوامبر) را نلسون در خانه او زندگی کند. نلسون تصور میکند سارا یک مزاحم است٬ اما بالاخره سارا او را راضی میکند که یک ماه در خانه او باشد. سارا هدفش را از این کار کمک به نلسون میگوید. سارا میگوید که نلسون در یک کارتن زندگی میکند و بیرون این کارتن را نمیتواند ببیند...

(برایه خوندن ادامه داستان به قسمت "ادامه مطلب" بروید)



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه 11 بهمن1387 توسط ღمحمدღ

اگر جمعیت زمین صد نفر باشد، با نسبت هایی که امروز وجود دارد خواهیم داشت:
- از هر صد نفر  ۵۷ نفر آسیایی، ۲۱ نفر اروپایی، ۸ نفر افریقایی و ۶ نفر امریکایی (جنوبی و شمالی)
- از هر صد نفر  ۵۲ زن و ۴۸ مرد 
- از هر صد نفر ۳۰ نفر سفید پوستند و ۷۰ نفر رنگین پوست
- از هر صد نفر ۳۰ نفر مسیحی و ۷۰ نفر غیرمسیحی
- از هر صد نفر ۶ نفر (و یا ۵۹% ) کل ثروت دنیا را دارند که از امریکای شمالی هستند
- از هر صد نفر ۸۰ نفر در فقر زندگی می کنند
- از هر صد نفر ۵۰ نفر از سوء تغذیه خواهند مرد
- از هر صد نفر ۷۰ نفر می توانند بخوانند
- از هر صد نفر فقط یک نفر تحصیلات عالی دارد
- از هر صد نفرفقط یک نفر کامپیوتر دارد
اگر شما هرگز مرگ خویشاوندی را در جنگ ندیده اید و اگر هرگز برده نبوده اید بدانید که از ۵۰۰ میلیون نفر خوشبخت ترید زیرا آنها دیده اند.

اگر خوراکتان را در یخچال نگه میدارید و پوشاکتان را در کمد، اگر سقفی بالای سر دارید و جایی برای خواب، بدانید  از ۵۷% کل جمعیت دنیا ثروتمندترید زیرا از هر ۱۰۰ نفر ۵۷ نفر این امکانات را ندارند.

** پس قدر خود را بدانید. و حداقل کمی شکرگذارخدا باشیم.
اگر امروز که بيدار شدید بيشتر احساس سلامت کرديد تا مريضي، شما خوشبخت تر از يک ميليون نفري هستيد که تا آخر اين هفته بيشتر زنده نيستند.
اگر هيچ وقت خطر جنگ را تجربه نکرده اي و تنهايي زندان را حس نکرده اي، در شمار ۵۰۰ ميليون نفر آدم خوشبخت دنيا هستي.
اگر مي تواني در يک جلسه مذهبي شرکت کني بدون اينکه اذيت و آزار، دستگيري، شکنجه و وحشت از مرگ داشته باشي خوشبخت تر از سه ميليون نفر در جهان هستي، که با ترس و لرز و بیم از مرگ در مراسم مذهبی شرکت می کنند.

اگر در جيب يا کيف خود پول داري و مي تواني گاهي کمي پول خرج کني، جزو ۸ درصد آدمهاي پولدار دنيايي.
اگر پدر و مادرت هنوز زنده اند و هنوز با هم زندگي مي کنند. تو واقعا در نعمت بسر می بری قدر خانواده خود را بدان.
اگر سرت را بالا مي گيري و لبخند مي زني و احساس خوبي داري، تو خوشبختي، چون خيلي ها مي توانند اين کار را بکنند، ولي اکثرا نمي کنند.

اگر امروز و ديروز دعا کردي، واقعا خوشبختي، چون اعتقاد داري که خدا صداي ما را مي شنود و به ما جواب مي دهد.
***اگر مي تواني از سایتهای اینترنتی بازدید کنی و اين مطلب را بخواني خوشبخت تر از همه کساني هستي که نمي توانند اين مطلب را بخوانند. فراموش نکن که در این لحظه افراد بسیار زیادی به دلایل مرگ، بیماری، بی سوادی، نابینایی، نقض عضو، نداشتن کامپوتر، نداشتن اینترنت و … نمی توانند به این سایت سر بزنند.

منبع: "سایت پزشکان بدون مرز" { http://www.pezeshk.us }




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 10 بهمن1387 توسط ღمحمدღ

ای خداوند!

تو که همه فرشتگانت را در پای آدم به سجده افکندی، اینک نمی بینی که بنی آدم را در پای دیوان به خاک سجود افکنده ای؟

آنان را از بند عبودیت بتهای این قرن –که خود تراشیده ایم- به بندگی آزادی بخش عبادت خویش، آزادی ببخش!

ای خداوند!

آنها که به آیات تو کفر می ورزند، و پیامبران تو را بناحق می کشند، و نیز مردانی را که از مردم برخاسته و به عدالت و برابری می خوانند، نابود می کنند، هنوز بر جهان مسلط اند. عذابی را که مژده داده بودی بر آنان فرو فرست!

«دکتر علی شریعتی»




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 بهمن1387 توسط ღمحمدღ

دوباره بعد چند هفته تأخیر در گذاشتن فیلم، با یه فیلم نسبتا جدید شروع می کنم.

نام فیلم: مرثيه (Elegy)

کارگردان : Isabel Coixet

نويسنده :‌ Nicholas Meyer - Philip Roth

بازیگران:

Ben Kingsley  (David Kepesh)

Patricia Clarkson (Carolyn)

Penélope Cruz (Consuela Castillo)

Dennis Hopper (George O'Hearn)

سال :‌ 2008

مدت :‌ 108 دقيقه

ژانر :‌ درام

درجه سني : R

محوريت فيلم ‌: / استاد دانشگاه / رابطه عاطفي بين استاد و شاگرد /

ديويد كاپيش يك استاد ادبيات است كه در دانشگاه كلمبيا تدريس مي كند كسي كه به نظر مي رسد جواني اش را به خوبي گذرانده است و اصولا همه فن حريف است!‌ اما با ورود دختري آمريكايي - كوبايي به نام " كنسويلا كاستيلو " به كلاسهايش آسايش وي به هم مي خورد و وي عاشق اين دختر مي شود و...

(برایه خوندن ادامه داستان به قسمت "ادامه مطلب" بروید)



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه 4 بهمن1387 توسط ღمحمدღ

مردی در یکی از دره های کوههای پیرنه قدم می زد، که به چوپان پیری برخورد. چوپان او را در غذایش شریک کرد، و مدت درازی کنار هم نشستند و از زندگی صحبت کردند.

مرد می گفت: اگر کسی به خدا اعتقاد داشته باشد، باید بپذیرد که آزاد نیست، چون خداوند هر گام او را هدایت می کند.

در پاسخ، چوپان او را به دره تنگ و عمیقی برد که در آن، پژواک هر صدایی به وضوح شنیده می شد.

گفت: زندگی این دیواره هاست، و سرنوشت فریادی است که هر یک از ما می کشد. آن چه انجام می دهیم، تا قلب خداوند بالا می رود، و به همان شکل به طرف ما برمی گردد.

اعمال خدا، به سان پژواک کردار ماست.

"مکتوب" - پائولو کوئلیو

------------------------------------------------------------------------------------

این جهان کوه است و فعل ما ندا                سوی ما آید نداها را صدا

"مولانا"




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 بهمن1387 توسط ღمحمدღ
   درباره وبلاگ

   آخرين مطالب

   پيوندهاي روزانه

   آرشيو مطالب

   پيوند ها

▓▒

Blog Skin