سلام. عید مبعث مبارک ![]()
بعد از مدتی غیبت اومدم. ببخشید که چند وقتی غیبتام زیاد شده. دیگه مثل قبلا حال و حوصله وبلاگ نویسی رو ندارم، نمی دونم چرا! اما بازم هر از چند گاهی که مطلب قشنگی گیر بیارم حتما میام و براتون می ذارم. امروزم با قسمتهایی از کتاب "آری اینچنین بود برادر" دکتر شریعتی اومدم. مطلب واقعا معرکه ای هست. و مثل همیشه بازم بهتون توصیه میکنم که حتما این مطالب رو بخونین، حداقل اگه الان وقت ندارین این پست رو ذخیره کنین و بعدا در فرصت مناسبی بخونینش. اما همینطوری ساده از کنارش نگذرین. چون یکم طولانی بود به چند قسمت تقسیمش کردم که هر هفته یکیش رو براتون می ذارم. البته چیزی که برام خیلی جالب اومد این بود که چند روز پیش، وقتی داشتم برای چندمین بار این کتاب رو می خوندم، دیدم که نوشته هایه دکتر با شرایط الان ما و حکومتمون چقدر شباهت داره! مخصوصا در بند آخر این پست که بزرگتر نوشتم میتونین عینا این شباهت رو احساس کنین. انگار شریعتی مطالبش رو برای همیشه نوشته! و نه تنها در زمان خودش که حتی الان که چند دهه از نبود این مرد بزرگ میگذره بازم انگار که نوشته هاش تازه هستن و همین دیروز داشته این وقایع رو مینوشته!
خب دیگه سرتون رو درد نیارم و برم سر اصل مطلب:
...
اما برادر، ناگهان خبر یافتم که مردی از کوه فرود آمده است و در کنار معبدی فریاد زده است که:
من از جانب خدا آمده ام.
و من باز بر خود لرزیدم که باز فریبی برای ستمی تازه! اما چون زبان به گفتن گشود باورم نشد، می گفت: «من از جانب خدا آمده ام که خدا اراده کرده است تا بر همه بردگان و بیچارگان زمین منت بگذارد و آنان را پیشوایان جهان و وارثان زمین قرار دهد».
شگفتا! چگونه است که خدا با بردگان و بیچارگان سخن می گوید و به آنها مژده نجات و نوید رهبری و وراثت بر زمین می دهد؟!
باورم نشد، گفتم: او نیز همچون پیامبران دیگر در ایران و چین و هند، شاهزاده است که به نبوت مبعوث شده است تا با قدرتمندی هم پیمان شود و قدرتی تازه بیافریند. اما گفتند: نه، او یتیمی بوده است و همه او را دیده اند که در پشت همین کوه گوسفندان را می چرانیده است. گفتم عجبا! چگونه است که خداوند فرستاده اش را از میان چوپانان برگزیده است؟ گفتند: او آخرین حلقه ی سلسله ای است که در آن سلسله اجدادش همه چوپانان بودند، از شوق یا هراسی گنک بر خود لرزیدم که برای نخستین بار از میان ما پیامبری برخاسته است.
برادر به او ایمان آوردم، چرا که همه برادرانم را گرد او دیدم. بلال، برده ارزان قیمت بیگانه ای از حبشه؛ سلمان، برده آواره ای از ایران؛ ابوذر، فقیر درمانده ی گمنامی از صحرا؛ سالم، غلام حذیفه، این بیگانه ارزان قیمت، اکنون پیشوای همه یاران او شده است.
باور کردم و ایمان آوردم، چرا که کاخش چند اتاق گلی بود که خود در گل و خاک کشیدن شرکت کرده بود، و بارگاهش و تختش تکه چوبی بود انباشته از برگهای خرما.
این همه ی دستگاه او بود، و این همه ی فشاری بود که او برای ساختن خانه اش بر مردم وارد کرد، و تا بود چنین بود و چنین مرد.
آمدم از ایران، گریختم از نظام موبدان و گریختم از نظام تبارهای بزرگ که ما را همواره برای جنگها و قدرتها به بردگیمان می کشیدند و به شهر او آمدم، با دیگر بردگان و آوارگان و بی پناهان جهان و با او زیستم، تا پلکهایش در سنگینی مرگ خورشیدمان را در پرده کشید.
و برادر! ناگهان دیدم که دیگر بار معابد عظیم و پرشکوه به نام او سرکشید و شمشیرها، بر رویشان آیات جهاد، بسویمان آخته شد. و باز از ثمره غارت ما به دستور جور، بیت المالها سرشار شد. و نمایندگان این مرد نیز به روستاهامان ریختند، و جوان هامان را به بردگی نمایندگان و رؤسای قبایلشان بردند و مادرانمان را در بازارهای دور فروختند و مردانمان را، به نام جهاد در راه خدا کشتند و همه هستیمان را به نام زکات غارت کردند.
نا امید شدم، چه کنم برادر و چه می توانستم بکنم؟
قدرتی به وجود آمده بود که در جامه توحید، همان بتها را پنهان داشت، و در معبد و محراب الله همه ی آن آتشهای فریب برافروخته شده بود. و باز همان چهره های قارونی و فرعونی که تو خوب می شناسی برادر، و چهره های قدیسین دروغ همدست و همداستان قارون و فرعون که به نام خلافت الله و خلافت رسول الله، بر جان بشریت و بر جان ما تازیانه شرع نواختند. ما باز به بردگی افتادیم تا مسجد بزرگ دمشق را بسازیم. دیگر بار مبارزات عظیم، محراب های پرشکوه و قصرهای بزرگ و کاخ های سبز دمشق و دارالخلافه هزار و یک شب بغداد، به قیمت خون و زندگی ما سرکشید، و این بار به نام "الله"!
دیگر باور کردم که راه نجاتی نیست، و سرنوشت محتوممان بردگی و قربانی شدن است.
آن مرد که بود؟! آیا در پیامش فریبمان را پنهان داشت؟ یا در این نظامی که اکنون در سیاه چاله هایش می پوسیم، و همه برادران و مزرعه و هستی و سرنوشت ما غارت و قتل عام شده، من و او –پیامبر- هر دو قربانی شده ایم؟
نمی دانم! دیگر راهی فرا رویم نبود، به کجا باید می رفتم؟ به موبدان خود چگونه می توانستم برگردم؟! به معبدهایی باز گردم که همواره همدست و همداستان قدرتها و فریبها بودند؟ به رهبران و مدعیان آزادی و ملیتم برگردم؟ اینها همه کسانی بودند که در حکومت انقلاب جدید، قدرت خانوادیگشان را در خراسان و سیستان و گرگان از دست داده بودند و اکنون برای به دست آوردن حکومت خانوادگی و احیاء نظام جاهلیشان می جنگند.
به مساجد؟ چه تفاوتی است بین این مسجدها و آن معابد؟
...
ادامه دارد ...
«دکتر علی شریعتی»
این مطلب هنوز ادامه داره که ادامش رو هفته بعد و هفته هایه بعد براتون میذارم. البته اگه بخواین تو پستایه بعدیم لینک دانلود کامل کتاب رو براتون می ذارم که حجمش هم ۳۰۰ کیلوبایت بیشتر نیست.

