از باغ می برندت چراغانی ات کنند تا کاج جشنهای زمستانی ات کنند
پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار با این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند اینبار می برند که زندانی ات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن می روی شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست شاید بهانه ایست که قربانی ات کنند
نوشته شده در تاريخ جمعه 9 اسفند1387 توسط ღمحمدღ


