سلام. میلاد حضرت مهدی بر همه مبارک باشه. قبل از هرچیزی برای ظهور هرچه سریعتر آقا یه صلوات بفرستین و بعد برین سراغ ادامه مطلب...
- (ادامه پست قبلی)
...
ناگهان دیدم برادر این شمیشیرهایی که به سینه هایشان آیات قرآن حک شده بود و معابدی که سرشار از سرود و نیایش الله بود و مأذنه هایی که اذان توحید می گفت و چهره های مقدسی که به نام خلافت و به نام امامت و ادامه سنت آن پیام آور دست اندرکار بودند و ما را به بردگی و قتل عام گرفته بودند، پیش از من کسی دیگر را قربانی مظلوم این شمشیرها و محراب ها کردند، "علی"
برادر، علی خویشاوند آن مرد پیام آور بود و در محراب عبادت الله کشته شد. خود پیش از من و خانواده اش پیش از خانواده من و پیش از خانواده برده ها و ستمدیده های تاریخ، نابود شدند و خانه اش پیش از خانه ی ما، به نام سنت جهاد و زکات غارت شد. و قرآن پیش از آنکه وسیله ای شود برای باز چیدن من، بازنابودی من، بازبیگاری و بردگی من، بر سر نیزه شد و علی را شکست.
عجبا! این بود که بعد از 5هزار سال مردی را یافتم که از خدا سخن می گفت، اما نه برای خواجگان، برای بردگان نیایش میکرد، نه همچون بودا که به "نیروانا" برسد یا نه همچون راهبان که مردم را بفریبد، یا نه همچون پارسایان که خود را به خود برساند، نیایشی در آستان "الله" در آرزوی رستگاری "ناس".
مردی یافتم مرد جهاد، مرد عدالت –عدالتی که اولین قربانی عدالت خشن و خشکش برادرش بود- مردی که همسرش که همسر او بود و هم دختر آن پیام آور بزرگ، همچون خواهر من کار می کرد و رنج می برد و محرومیت و گرسنگی را چون ما با پوست و جانش می چشید و می چشید برادر.
مردی یافتم که دختر و پسرش وارث پرچم سرخی بودند که در طول تاریخ در دستان ما بود و پیشوایان ما. این است که بعد از 5هزار سال، از ترس آن معابدی که تو میشناسی و من، از ترس آن بناهای عظیمی که تو قربانیش شدی و من، و از ترس آن قدرتهای هولناکی که تو می دانی و من، به کنار این خانه گلین متروک و خاموش پناه آورده ام. یاران پیام آور از پیرامون خانه کنار رفته اند و تنهاست، همسرش تن به مرگ داده است، و خود در نخلستان های بنی نجار تمامی رنجها و دردهای من و تو را، با خدایش می گرید. و من از ترس آن معابد هولناک و قصرهای هراس آور و آن گنجینه ها که همه با خون و رنج ما فراهم شد، به این خانه پناه آوردم و سر بر در این خانه متروک می گذارم و غم قرنها را زار می گریم.
برادر، او و همه کسانی که به او وفادار ماندند از تبار و نژاد ما رنج دیده ها بودند. او برای اولین بار زیبایی سخن را نه برای توجیه محرومیت ما و برخورداری قدرتها، بلکه برای نجات و آگاهی ما به کار گرفت. او بهتر از "دموستس" سخن می گوید، اما نه برای احقاق حق خویش، او بهتر از "بوسوئه خطیب" سخن می گوید، اما نه در دربار لویی، بلکه پیشاپیش ستمدیدگان، بر سر قدرتمندان است که فریاد می کشد. او شمشیرش را نه برای دفاع از خود و خانواده و نژاد و ملت خود و نه برای دفاع از قدرتهای بزرگ، بلکه بهتر از "اسپارتاکوس" و صمیمی تر از او برای نجات ما در همه صحنه هاست که از نیام بیرون پرانده است. او بهتر از سقراط می اندیشد، اما نه برای اثبات فضایل اخلاقی اشرافیتی که بردگان از آن محرومند، بلکه برای اثبات ارزش های انسانی ای که در ما بیشتر است. زیرا او وارث قارون ها و فرعون ها و موبدان نیست. او خود نه محراب دارد و نه مسجد، او قربانی محراب است.
او مظهر عدالت و مظهر تفکر است، اما نه در گوشه کتابخانه ها و مدرسه ها و آکادمی ها، و نه در سلسله ی علمای تر و تمیز در طاقچه نشسته که از شدت تفکر عمیق! از سرنوشت مردم و رنج خلق و گرسنگی توده بی خبرند. او در همان حال که در اوج پرواز می کند، ناله ی کودک یتیمی تمام اندامش را مشتعل می کند. او در همان حال که در محراب عبادت، رنج تن و نیش خنجر را فراموش می کند، به خاطر ظلمی که بر یک زن یهود رفته است، فریاد می زند که: اگر کسی از این ننگ بمیرد قابل سرزنش نیست.
او، برادر، مرد شعر و زیبایی سخن است، اما نه چون شاهنامه که در 60هزار بیتش، یک بار، تنها یک بار، از نژاد ما و از برادری از ما –کاوه- سخن گفت، از آهنگری که معلوم بود از تبار ماست، و آزادی و انقلاب و نجات مردم و ملت را تعهد کرده. اما هنوز برنخاسته، این تنها قهرمان ما که به شاهنامه راه یافت، گم می شود، کجا؟ چرا؟ چون تبار و نژاد فریدون درخشیدن گرفته است! این است که در تمام شاهنامه بیش از چند بیت از او سخن نرفته است.
...
ادامه دارد ...
«دکتر علی شریعتی»
اگه تا اینجایه مطلب رو خوندین، حتما حتما حتما قسمت بعدی این مطلب رو هم بخونین که اونجا دیگه اوج این نوشته هست. احتمالا هفته دیگه ۲۲ام قسمت بعد رو براتون می ذارم. پس تا ۲۲ مرداد خدانگهدار ...
