سلام. این هفته قسمت آخر پست "آری اینچنین بود برادر" رو براتون می ذارم. این قسمت واقعا شاهکار هست. حتما بخونین. یادتون هست که گفتم وقتی این کتاب رو می خوندم با خودم دیدم که چقدر نوشته های اون زمان دکتر شریعتی با شرایط الان ما و حکومتمون شباهت داره. این شباهت رو می تونین به راحتی تو این قسمت احساس کنین. مخصوصا اونجا که با قرمز نوشتم تفرقه، تفرقه. این مطلب رو از دست ندین:
- (ادامه پست قبلی)
اکنون برادر در وضع و در عصر و در جامعه ای زندگی میکنیم که باز من و هم نژادانم و هم طبقه هایم به او –علی- نیازمندیم.
او بر خلاف حکیمان دیگر، برخلاف نوابغ و اندیشمندان دیگر که اگر نابغه اند، مرد کار نیستند و اگر مرد کارند، مرد اندیشه و فهم نیستند، و اگر هر دو هستند، مرد شمشیر و جهاد نیستند، و اگر هر سه هستند، مرد پارسایی و پاکدامنی نیستند، و اگر هر چهار هستند، مرد عشق و احساس و لطافت روح نیستند و اگر همه هستند، خدا را نمی شناسند و خود را در ایمانشان گم نمی کنند و خودشان هستند، او برخلاف همه آنها مردی است در همه ابعاد انسانی، همچون یک کارگر، همچون من و تو کار می کند، و با همان پنجه هایی که آن سطرهای عظیم خدایی را بر کاغذ می نویسد، پنجه در خاک فرو می برد، چاه می کند، قنات احداث می کند و در شوره زار آب برمی آورد. درست مانند یک کارگر، اما نه در خدمت این و آن و نه در خدمت خویش. در دل قنات ناگهان فریاد می زند بالایم بکشید، چون به بالای قناتش می آورند سر و رویش را گل پوشانده است، آب فواره می کشد و در آن بیابان سوزان پیرامون مدینه، نهر جاری می شود! بنی هاشم خوشحال می شوند، اما او در همان حال نفس نگردانده می گوید: «مژده باد بر وارثان من که از این آب یک قطره نصیب ندارند»؛ که بر من و تو وقف کرده است، برادر.
و اکنون نیازمند اوییم و محتاج پیشوایی چون او، برای اینکه همه تمدنها و فرهنگها و مذهبها یا انسانها را حیوانات اقتصادی ساخته اند، و یا حیوان نیایشگر درونگرای فردی در دخمه های عبادت و روحانیت، یا مردان اندیشه و تفکر و عقل ولی بی احساس، بی دل، بی عمق و بی عشق، یا مرد احساس و عشق و الهام اما بی عقل، بی تفکر و بی منطق. و او مرد همه این ابعاد است، رب النوع زحمت کشیدن و رنج و کار، رب النوع سخن گفتن، رب النوع جهاد کردن، رب النوع اخلاص ورزیدن، رب النوع وفادار ماندن، رب النوع رنج، رب النوع سکوت، رب النوع فریاد، رب النوع عدالت، و اکنون برادر، من در جامعه ای هستم که در برابرم دشمن در یک نظام نیرومند بر بیش از نیمی از جهان حکومت می کند و نسل ما را برای بردگی تازه از درون می سازد برادر.
ما اکنون، به ظاهر برای کسی بیگاری نمی کنیم، آزاد شده ایم، بردگی برافتاده است. اما به بردگی ای بدتر از سرنوشت تو محکوم شده ایم. اندیشه ی ما را برده کرده اند. دلمان را به بند کشیده اند و اراده مان را تسلیم کرده اند، و ما را به عبودیتی آزادگونه پرورده اند و با قدرت علم، جامعه شناسی، فرهنگ، هنر، آزادیهای جنسی، آزادی مصرف و عشق به برخورداری و فرد پرستی، از درون و از دل ما، ایمان به هدف، مسئولیت انسانی و اعتقاد به مکتب او را پاک برده اند. و اکنون برادر، ما در برابر این نظام های حاکم، کوزه های خالی زیبایی شده ایم که هر چه می سازند، می بلعیم.
اکنون به نام فرقه، به نام خون، به نام خاک و به نام خود او و مخالف او قطعه قطعه می شویم، تا هر قطعه ای، لقمه ای راحت الحلقوم در دهانشان باشیم...
تفرقه، تفرقه...
پیروان او و مکتبش را به جان هم انداخته اند. این دشمن اوست، چرا در چنین سرنوشتی که بر جهان و بر ما حکومت می کند، با او دشمنی می کند؟ چون او با دست بسته نماز می خواند و آن به این کینه می ورزد که این با دست بسته نماز می گذارد! این، دشمن اوست، چون مهر ندارد و بر فرش سجده می کند و او، دشمن کینه توز این، که پیشانی بر مهر می گذارد!
جنگ ها و خصومت ها و جبهه ها را تا این اندازه تنگ کرده اند، و روشنفکران مان را به سرزمین های دیگری رانده اند و خود هیأت چوپانان گرفته اند.
برادر! تو اربابت را به سادگی می شناختی و درد شلاقی را که می خوردی، به سادگی احساس می کردی، و می دانستی که برده ای و چرا برده ای و کی برده شده ای و چه کسانی برده ات کرده اند، و ما اکنون با سرنوشتی هم رنگ تو بی آنکه بدانیم کی ما را به بردگی این قرن کشانده است و از کجا غارت می شویم و چگونه به تسلیم، و چگونه به انحراف اندیشه، و چگونه به عبودیت های زمینی دچار شده ایم.
و اکنون نیز ما را چون چهارپایان، نه تنها به بردگی می کشند که به بهره کشی گرفته اند. بیش از عصر تو و بیش از نسل تو، برادر، ما بهره می دهیم. همه قدرتها و سرمایه ها و نظامها و ماشینها و کاخهای بزرگ جهان و همه این سرمایه های عظیم و غنا و ثروت و تولید را ما، با پوست و گوشت و خون و رنج و پریشانی و محرومیت مان می چرخانیم، و فقط به اندازه ای می دهند که فردا باز به کار آییم. بیش از عصر تو برادر، محرومیم و ظلم و تبعیض و ستم، بیش از زمان توست، اما با چهره و پیرایه های تازه تر.
و برادر، علی تمام عمرش را بر روی این سه کلمه گذاشت:
مظهر 23 سال تلاش و جانبازی و جهاد برای ایجاد یک ایمان، در درون وحشی های متفرق، و مظهر 25 سال سکوت و تحمل برای حفظ وحدت مردم مسلمان در برابر امپراطوری های روم و در برابر استعمار ایران، و همچنین 5سال کوشش و رنج برای استقرار عدالت و برای اینکه همه عقده ها و کینه های ما را با شمشیر خویش بیرون کشد و آزادمان کند.
نتوانست، نتوانست... اما توانست مذهبی را و پیشوایی و سیادتی را برای همیشه برای من و ما، برادر اعلام کند، مذهب عدل و مذهب رهبری و خلق؛ سه شعار گذاشت، سه شعاری که همه هستی خودش و خاندانش قربانی این سه شعار شدند:
مکتب، وحدت و عدالت
"پایان"
«دکتر علی شریعتی»

